عبدالرضا اژدری
  • کتاب
  • جستارها
  • پادکست‌ها
  • ویدیو
  • درباره من

© 2026 عبدالرضا اژدری

  • اطلاعات حقوقی
  • حریم خصوصی
  • تماس
← جستارها
از تاج تا صندوق رأی: آیا رضا پهلوی می‌تواند پلی به دموکراسی شود؟

از تاج تا صندوق رأی: آیا رضا پهلوی می‌تواند پلی به دموکراسی شود؟

8.9.2026

از تاج تا صندوق رأی: آیا رضا پهلوی می‌تواند پلی به دموکراسی شود؟

0:000:00

«از تاج تا صندوق رأی: آیا رضا پهلوی می‌تواند پلی به دموکراسی شود؟»

در برزخ غریب تاریخ ایران، جایی که هر سپیده‌دم با بیم و امید درهم می‌آمیزد و هر شب، رؤیای گسستن و رهایی در بستری از تردید و اضطراب به خواب می‌رود، نامی چون پژواکی از گذشته‌های دور و آینده‌ای مبهم تکرار می‌شود: رضا پهلوی. این نام، بیش از آنکه صرفاً به یک شخص اشاره داشته باشد، به گره‌گاهی در حافظهٔ جمعی ما بدل شده است؛ نقطه‌ای که در آن، حسرتِ نظمی از دست‌رفته با عطشِ دموکراسی‌ای تجربه‌نشده تلاقی می‌کند. ایران امروز، در یکی از حساس‌ترین پیچ‌های تاریخ خود ایستاده است، برهه‌ای که هر روزنهٔ امیدی برای گذار از ساختار کنونی جمهوری اسلامی، با انبوهی از پرسش‌هایی بنیادین و تردیدهایی جانکاه همراه می‌شود. در این میانه، طرح‌هایی برای دوران گذار و تأسیس دولت موقت، چنان نسخه‌هایی برای شفای بیماری مزمن کشور، در محافل سیاسی و مدنی دست‌به‌دست می‌گردند. اما فارغ از جزئیات فنی و حقوقی، پرسشی عمیق‌تر و بنیادین‌تر خود را بر ما تحمیل می‌کند: آیا چنین طرح‌هایی، به‌ویژه آن‌گونه که از سوی شخصیتی چون آقای پهلوی به تصویر کشیده می‌شوند، در بستر پیچیدهٔ جامعه‌شناسی و روان‌شناسی سیاسی ایرانی، توانایی پاسخ‌گویی به زخم‌های کهنه و انتظارات نو را دارند؟ آیا این نقشه‌ها بر زمینی سفت و قابل اتکا بنا شده‌اند یا بر شن‌های روانِ رؤیاهایی که شاید با واقعیت سرشتی ما بیگانه باشند؟

این مقاله بر این فرض استوار است که مسیر گذار به سوی ایرانی نو، آن‌گونه که در کلام و اندیشهٔ چهره‌هایی چون رضا پهلوی ترسیم می‌شود، تنها یک نقشهٔ راه سیاسی نیست، بلکه آزمونی روان‌شناختی و وجودی برای ملتی است که قرن‌ها با سایهٔ قدرت مطلقه زیسته است. توفیق این مسیر، نه در ظرافت طراحی‌های قانون اساسی آینده، بلکه در توانایی آن برای رویارویی با دو حقیقت درهم‌تنیده نهفته است: نخست، کشش و ضرب‌آهنگ فرهنگی عمیقی که ما را به سوی ساختن «خدا» یا «دیکتاتور» از شخصیت‌ها سوق می‌دهد و دوم، واقعیت خاموش اما قدرتمند و انکارشدهٔ بافتار قومی و فرهنگی متنوع ایران. طرح پیشنهادی برای گذار، برای آنکه بتواند ادعای کارایی و پاسخ‌گویی داشته باشد، نیازمند بازنگری جدی در فرضیات بنیادین خود دربارهٔ بلوغ سیاسی جامعهٔ ایران و طراحی سازوکارهایی برای مشارکت دموکراتیک و حقیقی تمامی اقوام ایرانی است. بدون این بازنگری، هر تلاشی برای بنای دموکراسی، خطر بدل شدن به بازتولید همان سازوکارهای قدرت‌مدارانه‌ای را دارد که ادعای برانداختنشان را می‌کند.

تاریخ ایران، صحنهٔ تکرار یک تراژدی است. تراژدی رابطهٔ میان ملت و رهبرانش. این رابطه، کمتر بر پایهٔ قراردادهای اجتماعی شهروندانه و بیشتر بر مداری عاطفی، اسطوره‌ای و اغلب بیمارگونه چرخیده است. ما ایرانیان، در ژرفای ناخودآگاه جمعی خود، استادان بی‌بدیل «خداسازی» و «شیطان‌سازی» بوده‌ایم. ما از یک فرد، قدیسی بی‌همتا یا اهریمنی مطلق می‌سازیم و در این میان، فضای خالی میان این دو قطب، یعنی پهنهٔ خاکستری انسانیت، سیاست‌ورزی، خطا و اصلاح، به‌کلی محو می‌شود. رهبر، یا پدری آسمانی است که باید هستی خود را نثارش کرد، یا غاصبی منفور که باید ریشه‌کن شود. در این منطق دوگانه، «سازش» و «توافق»، مفاهیمی که بنیان هر جامعهٔ دموکراتیک را تشکیل می‌دهند، به «خیانت» و «ضعف» تعبیر می‌شوند. چگونه می‌توان با رقیبی که تجسم شر است به مصالحه رسید؟ چگونه می‌توان از رهبری که تجسم خیر مطلق است، انتقاد کرد؟

این گرایش، که در بزنگاه‌های تاریخی ما بارها و بارها سرنوشتمان را رقم زده است، صرفاً یک عادت سیاسی نیست؛ ریشه‌های آن را باید در لایه‌های عمیق‌تر روان‌شناسی فرهنگی ما جست‌وجو کرد.

زیگموند فروید در تحلیلی نافذ از سازوکارهای فرهنگی، به چگونگی تبدیل «اجبار بیرونی» به «اجبار درونی» اشاره می‌کند. او معتقد است آنچه در تاریخ یک ملت به‌عنوان فشاری از بیرون (مانند حکومت‌های استبدادی) عمل می‌کند، به‌تدریج در روان افراد آن جامعه درونی شده و به بخشی از ساختار شخصیتی آنان بدل می‌گردد. قرن‌ها زندگی زیر سایهٔ شاهان و حاکمان مستبدی که قدرتشان مطلق و اراده‌شان قانون بود، این اجبار بیرونی را در روان ایرانی حک کرده است. ما یاد گرفته‌ایم که قدرت چیزی ذاتی و آسمانی است، نه یک توافق انسانی، توزیع‌پذیر و برآمده از ارادهٔ زمینی شهروندان. این «اجبار درونی» ما را وامی‌دارد تا همواره در جست‌وجوی پدری قدرتمند باشیم؛ پدری که مسئولیت دشوار و اضطراب‌آورِ آزادی و انتخاب را از دوش ما بردارد. ما در برابر او، فرزندانی باقی می‌مانیم که یا در حال ستایش‌اند یا در حال طغیان؛ اما به‌ندرت به بلوغی می‌رسیم که خود، مسئولیت خانه را بر عهده بگیریم.

این دیالکتیک «ارباب و بنده»، این رابطهٔ بیمارگونه با «اتوریته»، هر تلاشی برای ایجاد نظمی دموکراتیک را با چالشی بنیادین روبه‌رو می‌کند. دموکراسی در ذات خود نظامی مبتنی بر عدم قطعیت، گفت‌وگو، چانه‌زنی و پذیرش شکست‌های موقت است. دموکراسی یعنی پذیرش این واقعیت که هیچ‌کس تجسم حقیقت مطلق نیست و خیر عمومی از برخورد و هم‌آمیزی منافع و دیدگاه‌های گوناگون برمی‌آید. اما در ذهنیتی که به دنبال پدری مطلق‌گرا می‌گردد، این مفاهیم بی‌معنا یا حتی هراس‌آور به نظر می‌رسند. از این منظر، سخن گفتن دربارهٔ گرایش ایرانیان به ساختن دیکتاتور نه توهین، بلکه تشخیصی بالینی و دردناک است؛ تشخیصی که در بحث‌های مربوط به بلوغ و مسئولیت‌پذیری فردی پژواک می‌یابد. این نقد صرفاً متوجه تودهٔ مردم نیست؛ اپوزیسیون سیاسی را نیز در بر می‌گیرد که خود اغلب درگیر همین بازی قدرت است: هر گروه و هر فرد خود را تنها ناجی برحق می‌داند و هرگونه ائتلاف و همکاری را تنها به شرط تبعیت دیگران از خود می‌پذیرد.

در چنین بستری، هر طرحی برای گذار، حتی اگر بر کاغذ، دموکراتیک‌ترین اصول را در خود داشته باشد، در عمل با این نیروی عظیم فرهنگی مواجه خواهد شد. مردم، خسته از آشوب و بی‌ثباتی دوران گذار، به‌سرعت ممکن است به سوی فردی متمایل شوند که وعدهٔ «نظم» و «اقتدار» می‌دهد، حتی به قیمت قربانی کردن آزادی. این همان نقطه‌ای است که رضا پهلوی در آن قرار گرفته است؛ جایگاهی دوپهلو و به‌شدت خطرناک. او برای بخشی از جامعه، نماد آن نظم و ثبات ازدست‌رفته است؛ یادآور پدربزرگ و پدری که فارغ از کارنامهٔ سیاسی‌شان، در حافظهٔ تاریخی بخشی از مردم به‌عنوان بانیان «ایران نوین» و نماد اقتدار ملی ثبت شده‌اند. این جایگاه، به او سرمایه‌ای نمادین و بی‌بدیل می‌بخشد، اما هم‌زمان او را در معرض همان وسوسهٔ «خداسازی» قرار می‌دهد که پیش‌تر پدرانش را در خود بلعیده بود. آیا او می‌تواند در برابر این وسوسه مقاومت کند؟

و مهم‌تر آنکه، آیا جامعهٔ ایران آماده است تا او را نه به‌عنوان پادشاهی وارث تاج و تخت یا پدری قیم، بلکه به‌عنوان یک شهروند و فعال سیاسی در میان دیگران بپذیرد؟ این پرسش قلب چالش گذار را نشانه می‌گیرد.

در برابر این تحلیلِ روان‌شناختی-فرهنگی، نقدی جدی و درخورِ توجه از منظری دیگر قد علم می‌کند؛ نقدی که طرح‌های گذار و به‌ویژه رویکرد رضا پهلوی را به ساده‌انگاری و نوعی آرمان‌گرایی غرب‌مآبانه متهم می‌سازد. می‌گوید: شما می‌پندارید ما ایرانیان نیز می‌توانیم همانند آمریکایی‌ها یا اروپایی‌ها با قواعد دموکراسی رفتار کنیم و ناگهان «شهروندانی بالغ و مسئولیت‌پذیر» شویم؛ فرضی خوش‌بینانه که بافتار اجتماعی ما را نادیده می‌گیرد. زمزمه‌ای — شاید هم تنها دغدغهٔ شخصی من — در گوشه و کنار به گوش می‌رسد: پیش از آنکه نسخهٔ دموکراسی برای کل ملت بپیچیم، «نخست خود دموکرات باشیم» و تمامی اقوام و گروه‌های به حاشیه رانده‌شده را واقعاً در قدرت سهیم کنیم.

این نقد، به‌درستی انگشت بر یکی از بزرگ‌ترین کاستی‌های بخش بزرگی از اپوزیسیون مرکزگرا می‌گذارد: نادیده گرفتن واقعیت اکثریت‌گرایانهٔ ایران. ایران یک ملت یا دولت یکپارچه و همگون به سبک اروپایی نیست؛ ایران، موزاییکی رنگارنگ و گاه پرتنش از اقوام، زبان‌ها، مذاهب و فرهنگ‌های گوناگون است که در طول تاریخ زیر چتر یک دولت مرکزی قدرتمند به هم پیوند خورده‌اند. این دولت مرکزی، چه در دورهٔ پادشاهی و چه در دورهٔ جمهوری اسلامی، اغلب با نگاهی مرکزگرایانه و گاه با سوءظن به این تنوع نگریسته و تلاش کرده است تا هویتی واحد و یکدست را بر همگان تحمیل کند.

نتیجهٔ این سیاست، انباشت حسی از تبعیض، بی‌عدالتی و به حاشیه رانده شدن در میان بخش‌های مهمی از جمعیت کشور، از کردها و بلوچ‌ها گرفته تا عرب‌ها و ترکمن‌ها و آذری‌ها بوده است.

وقتی طرحی برای گذار ارائه می‌شود که در آن، سازوکاری شفاف و تضمین‌شده برای مشارکت این گروه‌ها در ساختار قدرت آینده پیش‌بینی نشده باشد، طبیعی است که با بدبینی و مقاومت روبه‌رو شود.

برای یک شهروند کرد یا بلوچ که ده‌ها سال طعم تبعیض سیستماتیک را چشیده است، وعدهٔ کلی و مبهمِ «دموکراسی برای همه» کافی نیست. او می‌پرسد: در این دموکراسی، جایگاه من کجاست؟ آیا قرار است باز هم قدرت در دست یک گروه خاص قومی یا زبانی متمرکز شود و ما صرفاً حق رأی داشته باشیم، بدون آنکه در تصمیم‌گیری‌های کلان ملی و منطقه‌ای سهمی واقعی داشته باشیم؟

این پرسش‌ها، نه از سر بدخواهی یا تجزیه‌طلبی، بلکه از دل تجربه‌ای تاریخی و زخمی عمیق برمی‌آیند.

اتهام «خوش‌بینی غربی» به طرح‌های گذار، از این جهت وارد است که این طرح‌ها گاهی فراموش می‌کنند دموکراسی صرفاً یک سازوکار انتخاباتی نیست، بلکه نیازمند فرهنگی از اعتماد، مدارا و به رسمیت شناختن «دیگری» است. در جامعه‌ای که شکاف‌های قومی و مذهبی آن توسط حکومت فعلی و حکومت‌های پیشین تعمیق شده است، نمی‌توان انتظار داشت که با برداشته شدن اجبار بالاسری، همه به‌ناگاه برادرانه یکدیگر را در آغوش بگیرند. برعکس، خلع قدرت می‌تواند به فوران این تضادهای سرکوب‌شده و منازعات هویتی بینجامد. تنها راه پیشگیری از چنین فاجعه‌ای، نه نادیده گرفتن این تضادها، بلکه به رسمیت شناختن و مدیریت دموکراتیک آن‌هاست.

از این منظر، فراخوان «شما اول خودتان شروع کنید» یک دعوت به «سیاست پیشرو» است. این یعنی هر جنبش یا رهبری که ادعای برقراری دموکراسی در آینده را دارد، باید از همین امروز، در ساختار درونی خود، نمونه‌ای کوچک اما واقعی از آن آینده را به نمایش بگذارد. اپوزیسیونی که در درون خود نتواند به اجماعی فراگیر میان نمایندگان تمام گروه‌های اجتماعی و قومی برسد، چگونه می‌تواند ادعا کند که برای ایران هشتاد و چند میلیونی، طرحی عادلانه و جامع در سر دارد؟ اینجاست که شخصیت رضا پهلوی بار دیگر در کانونی از انتظارات و انتقادات قرار می‌گیرد. آیا او می‌تواند از جایگاه نمادین خود به‌عنوان وارث یک سلطنت مرکزگرا فراتر رفته و به چهره‌ای تبدیل شود که قادر به ایجاد ائتلافی گسترده و فراگیر از تمامی نیروهای دموکراسی‌خواه ایرانی، فارغ از قومیت و پیشینهٔ سیاسی‌شان باشد؟ پاسخ به این پرسش، نه‌تنها سرنوشت سیاسی او، بلکه شاید سرنوشت کل پروژهٔ گذار را تعیین کند.

در نگاه اول، دو تحلیل پیش‌گفته — یکی روان‌شناختی و متمرکز بر فردگرایی قدرت‌طلب ایرانی، و دیگری جامعه‌شناختی و متمرکز بر ندای به حاشیه رانده‌شدهٔ اقوام — ممکن است دو خط موازی به نظر برسند که هرگز به هم نمی‌رسند. اما با تأملی عمیق‌تر، درمی‌یابیم که این دو پدیده، دو روی یک سکه‌اند و در پیوندی تنگاتنگ و سرنوشت‌ساز با یکدیگر قرار دارند. چالش اصلی گذار، نهفته در نقطه‌ای است که این دو حقیقت تلخ، یکدیگر را تغذیه و تقویت می‌کنند.

یک مدل دموکراسی متمرکز و ساده‌انگارانه که تنوع قومی و فرهنگی ایران را نادیده می‌گیرد، به‌طور ناگزیر، همان الگوی روانیِ بیمارگونهٔ «پدر/ناجی» را بازتولید و تشدید خواهد کرد. چرا؟ زیرا زمانی که گروه‌های اقلیت احساس کنند صدایشان در مرکز شنیده نمی‌شود و منافعشان در ساختار جدید قدرت نادیده گرفته می‌شود، دو مسیر محتمل پیش روی آن‌ها قرار می‌گیرد: یا به درون خود پناه برده و در جست‌وجوی «ناجی» و رهبر قدرتمند منطق‌های قومی خود برمی‌گردند و بدین ترتیب، چرخهٔ دیکتاتورسازی در مقیاسی کوچک‌تر تکرار می‌شود؛ یا با بدبینی و هراس به رهبر مرکزی جدید (حتی اگر منتخب و دموکرات باشد) می‌نگرند و او را نه نمایندهٔ کل ملت، بلکه تجسم اقتدار یک گروه قومی-فرهنگی خاص بر دیگران می‌بینند. در هر دو حالت، بذر بی‌اعتمادی، واگرایی و خشونت کاشته می‌شود و پروژهٔ ملی یکپارچه‌سازی دموکراتیک، پیش از آنکه به ثمر بنشیند، از درون متلاشی می‌گردد.

بنابراین، تنها راه شکستن چرخهٔ روانی وابستگی به یک «پدر مقتدر»، از قضا، نه یافتن یک پدر خوب و دموکرات، بلکه از میان برداشتن خودِ جایگاه «پدری» در سیاست است. این مهم، تنها از طریق ایجاد یک ساختار سیاسی رادیکال، غیرمتمرکز و فراگیر ممکن می‌شود که قدرت را توزیع کرده و جوامع محلی و گروه‌های فرهنگی متنوع را توانمند می‌سازد. نظامی که در آن، تصمیم‌گیری‌ها تا حد امکان به سطوحی از حاکمیت واگذار شود که به زندگی روزمرهٔ مردم نزدیک‌تر است، شهروندان را وادار به مشارکت، گفت‌وگو و «سازش» بر سر منافع مشترکشان می‌کند. چنین نظامی، دیگر به یک ناجی واحد در پایتخت نیازی ندارد، زیرا مسئولیت‌ها تقسیم شده و هر شهروندی در محدودهٔ خود، بخشی از حاکمیت را بر عهده گرفته است. در این معنا، یک نظام فدرال یا شدیداً نامتمرکز، تنها یک راه‌حل سیاسی برای مدیریت تنوع قومی نیست؛ بلکه نوعی «روان‌درمانی ملی» است. این نظام، پادزهری است برای سمِ قرن‌ها استبداد مرکزگرا که ما را به فرزندانی ابدی و محتاجِ قیم بدل کرده است.

سنتز میان این دو دیدگاه، یعنی درک واقع‌بینانه از روان‌شناسی قدرت‌طلبانهٔ ایرانی و هم‌زمان، اصرار بر تعمیم دموکراسی به تمامی سطوح و ابعاد جامعه، می‌تواند راه‌گشا باشد. این سنتز به ما می‌گوید که گذار موفق، نه با انکار ضعف‌های فرهنگی‌مان ممکن است و نه با تقلید کورکورانه از الگوهای سیاسی غربی. گذار موفق، نیازمند طراحی یک مدل بومی از دموکراسی است که هم به این واقعیت اذعان دارد که ما در معرض خطر بازتولید استبداد هستیم و هم با طراحی هوشمندانهٔ نهادهای سیاسی، این خطر را خنثی می‌کند. این نهادها باید به‌گونه‌ای باشند که هیچ فرد یا گروهی نتواند قدرت را به‌طور کامل در انحصار خود درآورد و همهٔ بازیگران مجبور به همکاری و ائتلاف شوند. این، همان بلوغ سیاسی است که نه از طریق موعظه، بلکه از طریق تمرین در یک ساختار درست به دست می‌آید. این امر، مسئولیت سنگینی را بر دوش چهره‌ای چون رضا پهلوی می‌گذارد. او اکنون در میانهٔ دو رؤیا ایستاده است: رؤیای بازگشت به نظمی متمرکز و باابهت که میراث خاندان اوست، و رؤیای ساختن ایرانی دموکراتیک و متکثر که خواست نسل جدید است. هنر او در این خواهد بود که بتواند از رؤیای اول به‌عنوان سرمایه‌ای نمادین برای تحقق رؤیای دوم بهره گیرد؛ یعنی از اعتباری که نام «پهلوی» به او می‌بخشد، برای متحد کردن نیروهایی استفاده کند که شاید در نهایت، به ساختاری کاملاً متفاوت از دوران پهلوی منجر شود. این یک پارادوکس دشوار اما خلاق است: استفاده از میراث یک قدرت متمرکز برای بنا نهادن نظامی غیرمتمرکز.

در نهایت، گذار از جمهوری اسلامی و شکل‌گیری دولتی موقت و باثبات، بیش از آنکه به یک رهبر کاریزماتیک یا برنامه‌ای بی‌نقص نیاز داشته باشد، مستلزم شناختی عمیق و بی‌رحمانه از خویشتن است؛ شناختی از بافتار فرهنگی و اجتماعی‌ای که هم ما را پرورده و هم بیماری‌های ما را در خود بالانده است. همان‌گونه که دیدیم، گرایش تاریخی به الگوهایی که به دیکتاتورسازی می‌انجامند، همراه با فقدان فرهنگ سازش، چالشی سهمگین است که هر طرحی برای آیندهٔ ایران ناگزیر باید پاسخی برای آن داشته باشد. نادیده گرفتن این خصلت، همچون ساختن قصری زیبا بر روی گسل زلزله است.

از سوی دیگر، هر طرحی که مشارکت معنادار و تضمین‌شدهٔ همهٔ اقوام و گروه‌های اجتماعی را در مرکز خود قرار ندهد و بار دیگر بکوشد هویتی یکدست را از مرکز به پیرامون تحمیل کند، از پیش محکوم به شکست است؛ زیرا چنین رویکردی تنها به تعمیق شکاف‌ها و انباشت خشمی می‌انجامد که انفجار آن می‌تواند سراسر خانه را ویران کند. آیندهٔ ایران، نه در تقلید صرف از الگوهای غربی که با تاریخ ما بیگانه‌اند، و نه در بازگشت به گذشته‌ای که دورانش سپری شده است، رقم می‌خورد. آیندهٔ ایران در گرو ابداع و ساختن مدلی بومی از دموکراسی است؛ مدلی که هم ریشه‌های تاریخی و فرهنگی ما را به رسمیت بشناسد و هم اصول بنیادین مشارکت، عدالت و حقوق بشر را نهادینه کند. این یک «راه سوم» است که پیمودنش نیازمند شجاعتی عظیم است: شجاعت خودانتقادی، شجاعت پذیرش نواقص درونی‌مان، و شجاعت طراحی فرایندهای دموکراتیکی که از «بالا به پایین» دیکته نمی‌شوند، بلکه از بطن جامعه و با مشارکت همگان ذره‌ذره شکل می‌گیرند.

وظیفهٔ رهبران سیاسی در این مسیر، نه ارائهٔ نقشه‌های بهشت بر روی زمین، بلکه تسهیل این فرایند دشوار و دردناکِ ملی شدن است. کار آن‌ها نه نجات دادن مردم، بلکه توانمند ساختن آنان برای نجات دادن خودشان است. گذار، یک رویداد نیست که در یک روز خاص اتفاق بیفتد؛ گذار، یک فرایند است؛ سفری طولانی برای حرکت از ملتی متشکل از مطیعان که منتظر ظهور یک ناجی‌اند، به سوی ملتی متشکل از شهروندانی که با هم، خانه‌ای مشترک برای همهٔ فرزندان ایران می‌سازند. شاید این خانه هرگز به کمال مطلق نرسد، اما زیبایی و استواری‌اش در همین تلاش جمعی برای ساختن و ترمیم مداوم آن خواهد بود؛ مانند موزاییکی که هر تکه‌اش، با تمام تفاوت در رنگ و شکل، برای کامل شدن تصویر نهایی، ضروری و بی‌بدیل است. پرسش نهایی این نیست که آیا رضا پهلوی می‌تواند این ملت را نجات دهد یا نه. پرسش این است که آیا ما به‌عنوان یک ملت، آماده‌ایم تا از انتظار برای ناجی دست برداشته و خود، مسئولیت ساختن سرنوشتمان را بر عهده بگیریم؟

عبدالرضا اژدری

دانلود فایلدانلود فایل صوتیدیدگاه بگذارید

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.