عبدالرضا اژدری
  • کتاب
  • جستارها
  • پادکست‌ها
  • ویدیو
  • درباره من

© 2026 عبدالرضا اژدری

  • اطلاعات حقوقی
  • حریم خصوصی
  • تماس
← جستارها
در سایهٔ قانون، در آستانهٔ بلوغ

در سایهٔ قانون، در آستانهٔ بلوغ

10.9.2026

از پدرِ ویرانگر تا اصلِ پدرانه؛ تأملی برای درمانِ روانِ ایرانی

در روانِ یک ملت، همان‌گونه که در روانِ یک کودک، همیشه فقط یک تصویر از پدر حضور ندارد. گاه پدر، صورتِ نیرویی حامی و قانون‌گذار را به خود می‌گیرد؛ نیرویی که حد می‌گذارد تا زندگی ممکن شود، منع می‌کند تا نابودی رخ ندهد، و اقتدارش را نه از ترس‌افکنی، بلکه از قابلیتِ حفاظت به دست می‌آورد. اما گاه پدر به هیئتی دیگر در می‌آید: چهره‌ای بلعنده، خون‌خواه، ویرانگر و قربانی‌طلب؛ پدری که فرزند را نه به منزلهٔ موجودی مستقل، بلکه به مثابه امتدادِ مالکیتِ خویش می‌بیند.

اگر بخواهیم تجربهٔ تاریخی و روانیِ ایرانِ معاصر را از منظری تحلیلی بنگریم، باید بپذیریم که جامعهٔ ما دهه‌هاست زیر فشارِ همین صورتِ دومِ پدر زیسته است: پدرِ قاتل، پدرِ قربانی‌خواه، پدرِی که مشروعیتِ خود را از آمادگی برای حذفِ فرزند می‌گیرد. این پدر، فقط یک شخصیتِ سیاسی یا یک ساختارِ حکومتی نیست؛ او به تدریج به بخشی از حیاتِ درونیِ انسانِ ایرانی بدل شده است. صدای او در وجدان، در شرم، در ترس، در خودسانسوری و در احساسِ بی‌ارزشی ادامه پیدا کرده است. به همین دلیل، مسئله فقط بر سرِ تغییرِ یک حکومت نیست؛ مسئله، در سطحی عمیق‌تر، به دگرگونیِ رابطهٔ ما با اقتدار بازمی‌گردد.

اما تاریخِ ایران، یکسره در اختیارِ این پدرِ ویرانگر نبوده است. در لایه‌های عمیق‌ترِ حافظهٔ فرهنگیِ ما، صورتِ دیگری از اقتدار نیز وجود دارد؛ صورتی که نه بر پایهٔ قربانی‌کردنِ انسان، بلکه بر پایهٔ نگه‌داشتنِ او بنا شده است. این همان جایی است که نامِ کوروش، صرفاً یک نامِ تاریخی یا یک افتخارِ ملی باقی نمی‌ماند، بلکه به نشانه‌ای روانی و فرهنگی بدل می‌شود: نشانهٔ امکانِ نوعِ دیگری از پدرانگی.

اهمیتِ کوروش، فقط در وسعتِ قلمرو یا قدرتِ سیاسیِ او نیست، بلکه در این است که در روایتِ مربوط به او، با نوعی فهمِ متفاوت از فرمان‌روایی روبه‌رو می‌شویم. در اینجا قدرت، لزوماً به معنای تخریب، تحقیر و انقیادِ مطلق نیست؛ بلکه با ایده‌ای از نظم پیوند می‌خورد که می‌خواهد زندگی را ممکن‌تر کند. آنچه در این سنت اهمیت دارد، این است که قانون نباید ترجمانِ ارادهٔ شخصیِ حاکم باشد، بلکه باید صورتی عام‌تر و پایدارتر بیابد؛ صورتی که بتوان در پناهِ آن زیست، نفس کشید، آفرید، دعا کرد، نوشت و متفاوت بود، بی‌آن‌که همواره در معرضِ حذف قرار گرفت.

از منظرِ روان‌کاوی، این تفاوت، تفاوتی اساسی است. پدرِ ویرانگر، درونی نمی‌شود مگر به شکلِ یک صدای تعقیب‌گر و آزارنده. او در روان، بدل به ابرمنِی خشن می‌شود؛ ابرمنی که نه اخلاق می‌آفریند، نه رشد، نه مسئولیت، بلکه فقط احساسِ گناه، ترس و حقارت تولید می‌کند. چنین ساختاری، انسان را از درون فلج می‌سازد. فرد زیر سلطهٔ آن، یا مطیع می‌شود، یا پنهانی می‌شورد، یا در شکلی وارونه همان خشونت را بازتولید می‌کند. در هر سه حالت، بلوغِ روانی آسیب می‌بیند، زیرا رابطه با اقتدار هرگز به رابطه‌ای قانونمند و قابلِ اعتماد تبدیل نشده است.

در مقابل، اصلِ پدرانهٔ سالم چیزی دیگر است. این اصل نه به معنای ملایمتِ بی‌مرز است و نه به معنای سستی. کارِ آن، ایجادِ حد، ثبات و قابلیتِ اتکا است. اقتدارِ سالم، سوژه را له نمی‌کند؛ او را از فروپاشی حفظ می‌کند. انسان فقط زمانی می‌تواند آزاد شود که پیش‌تر تجربه کرده باشد حدی وجود دارد که او را نابود نمی‌کند. آزادیِ واقعی، نه در غیابِ هرگونه قانون، بلکه در حضورِ قانونی حاصل می‌شود که انتقام‌جو، تحقیرکننده و کینه‌ورز نیست.

مسئلهٔ ایران امروز نیز دقیقاً در همین نقطه قرار دارد. بحرانِ ما فقط استبداد نیست؛ بحرانِ ما صورت‌بندیِ بیمارگونهٔ اقتدار است. دهه‌هاست که قانون، به جای آن‌که سایهٔ امنیت باشد، به صورتِ خنجر تجربه شده است. شهروند، قانون را نه چونان ضامنِ حق، بلکه چونان ابزارِ مجازات، کنترل و تعرض تجربه کرده است. در چنین وضعی، رابطهٔ انسان با دولت، رابطهٔ کودک با پدرِ پیش‌بینی‌ناپذیر و تنبیه‌گر می‌شود: رابطه‌ای آمیخته به ترس، دورویی، انقیادِ ظاهری و خشمِ فروخورده.

این همان جایی است که سخن گفتن از «درمانِ یک ملت» فقط استعاره‌ای زیبا نیست. درمان، در سطحِ جمعی، به معنای بازسازیِ امکانِ اعتماد به قانون است. نه بازگشتِ نوستالژیک به گذشته، و نه پناه‌بردن به اسطوره‌سازیِ ساده‌دلانه، به تنهایی راه‌گشا نیست. بازگشتِ ضروری، بازگشت به سرچشمه‌های آن بخشی از سنتِ ایرانی است که در آن، اقتدار هنوز به تمامی از اخلاق و نگهداریِ زندگی جدا نشده بود. به بیان دیگر، ما نیاز نداریم گذشته را تکرار کنیم؛ نیاز داریم از آن بخشِ زندهٔ گذشته، برای ساختنِ صورتی تازه از آینده استفاده کنیم.

اگر ایران روزی بتواند از منطقِ پدرِ قربانی‌خواه عبور کند، نخستین نشانه‌اش در تجربهٔ مردم از قانون آشکار خواهد شد. قانون دیگر نباید چونان ابزارِ تحمیلِ ایدئولوژی یا خواستِ شخصیِ حاکمان عمل کند. قانون باید به صورتی درآید که فرد در سایهٔ آن احساسِ امنیت کند، نه احساسِ تعقیب. چنین تحولی فقط یک اصلاحِ حقوقی نیست؛ دگرگونیِ عمیقِ رابطهٔ روانیِ جامعه با اقتدار است. تا وقتی قانون در ناخودآگاهِ جمعی، هم‌معنای تهدید است، هیچ نهادِ مدرنی ریشه‌دار نخواهد شد.

در چنین ایرانی، فرهنگ نیز دیگر مجبور نخواهد بود به شکلِ پنهانی نفس بکشد. زبان، شعر، اندیشه، دین، بی‌دینی، تفاوت و تکثر، تنها زمانی شکوفا می‌شوند که از وضعیتِ دفاعیِ دائمی بیرون آیند. جامعه‌ای که همواره از نگاهِ ناظر، از مجازات، از حذف، از اتهام و از تحقیر می‌ترسد، هرگز نمی‌تواند به تمامی خلاق باشد. خلاقیت، فرزندِ امنیتِ نمادین است. هرجا اصلِ پدرانهٔ سالم غایب باشد، زبان نیز یا لکنت می‌گیرد یا به شعار سقوط می‌کند.

از این‌رو، مدرن‌شدن برای ایران نباید به مثابه تقلید از غرب فهمیده شود. این فهم، هم از نظرِ تاریخی سطحی است و هم از نظرِ روانی واکنشی. مدرنیته، در معنای عمیق‌ترش، یعنی رسیدن به نظمی که در آن فرد به رسمیت شناخته می‌شود، قانون بر فرازِ ارادهٔ شخصی می‌ایستد، و اقتدار موظف به پاسخ‌گویی است. اگر چنین نظمی برای ما ضروری است، از آن رو نیست که غربی است، بلکه از آن روست که بدون آن، روانِ جمعیِ ما همچنان در مدارِ ترس، اطاعتِ کاذب و انفجارهای ادواریِ خشم گرفتار خواهد ماند.

باید صریح بود: گسست از الگوی پدرِ ویرانگر، شرطِ بلوغِ سیاسی و روانیِ ایران است. این گسست نه با انکارِ زخم ممکن می‌شود و نه با فراموشیِ کابوس‌ها. هر درمانی مستلزمِ یادآوری، نام‌گذاری و عبور دادنِ رنج از زبان است. آنچه دهه‌ها بر ما گذشته، اگر فقط به نفرتِ خام یا اندوهِ خاموش تبدیل شود، به نیروی دگرگون‌کننده بدل نخواهد شد. زخم، تنها زمانی به امکانِ آگاهی تبدیل می‌شود که بتوان درباره‌اش سخن گفت، آن را فهمید، جای آن را در ساختارِ روانیِ خود شناخت و از تکرارِ آن جلوگیری کرد.

ایران، بی‌تردید، ملتی دوپاره و زخمی است: میانِ وطن و تبعید، میانِ حافظه و اکنون، میانِ دولتِ ایدئولوژیک و فرهنگِ چندلایهٔ خود، میانِ میل به بقا و میل به آزادی. اما این دوپارگی صرفاً نشانهٔ ضعف نیست. از منظرِ تحلیلی، دوپارگی همیشه می‌تواند نشانهٔ آن باشد که هنوز چیزی در درونِ سوژه نمرده است؛ اینکه هنوز تعارض وجود دارد، هنوز تمنایی هست، هنوز بخشی از روان تسلیمِ کامل نشده است. خطرِ واقعی آن‌جاست که جامعه دیگر حتی زخمِ خود را حس نکند و با خشونتِ حاکم همانندسازیِ کامل پیدا کند.

بنابراین، امید برای ایران نه در هیجانِ شعارگونه، بلکه در کارِ دشوارِ بازسازیِ اصلِ پدرانهٔ سالم نهفته است: ساختنِ نظمی که در آن قدرت، خادمِ قانون باشد نه مالکِ آن؛ دولتی که شهروند را موضوعِ تربیتِ ایدئولوژیک نداند؛ فرهنگی که بتواند بی‌هراس سخن بگوید؛ و مردمی که صبح از خواب برخیزند با این احساسِ ساده اما بنیادی که «در این سرزمین، قانون برای حفظِ من هست، نه برای شکستنِ من.»

شاید بتوان این را چنین خلاصه کرد: مسئلهٔ اصلیِ ایران، گذار از فرمان‌رواییِ پدرِ خون‌خواه به استقرارِ اصلِ پدرانهٔ قانونمند است. این گذار، هم سیاسی است، هم فرهنگی، و هم عمیقاً روانی. بدونِ آن، زخم‌ها فقط شکل عوض می‌کنند و خشونت، از نسلی به نسلِ دیگر منتقل می‌شود. با آن، اما امکانِ تولدِ دوبارهٔ ایران پدید می‌آید: نه به عنوانِ افسانه‌ای دربارهٔ شکوهِ گذشته، بلکه به عنوانِ جامعه‌ای که سرانجام آموخته است قدرت را از نو تعریف کند.

در نهایت، آنچه باید در ایران استقرار یابد، صرفاً حکومتِ قانون نیست، بلکه تجربهٔ درونیِ قانون به منزلهٔ پناه است. جایی که انسان بتواند زیر سایهٔ آن بیارامد، نه از سرِ ضعف، بلکه از آن رو که دیگر لازم نیست همهٔ انرژیِ روانیِ خود را صرفِ دفاع در برابرِ اقتدار کند. آن‌گاه شاید بتوان گفت که تاریخ، فقط عرصهٔ تکرارِ تراژدی نبوده، بلکه به آهستگی به سوی نوعی ترمیم نیز حرکت کرده است.

دوستان و همکاران ارجمند،

ایران امروز در آستانهٔ نقطه‌عطفی تاریخی ایستاده است؛ نقطه‌ای که در آن تنها آرایشِ سیاسیِ آینده تعیین نمی‌شود، بلکه سیمای روانیِ جامعهٔ فردا نیز در حال شکل‌گرفتن است. آنچه اکنون با آن روبه‌رو هستیم، صرفاً یک منازعهٔ سیاسی بر سر قدرت نیست، بلکه بحرانی است که به لایه‌های عمیق‌ترِ حیاتِ روانیِ جمعی راه می‌برد.

اگر بخواهیم وضعیتِ کنونیِ ایران را از منظری روان‌کاوانه بفهمیم، می‌توان گفت ساختارِ قدرتِ حاکم، تا حد زیادی بر الگویی استوار شده که می‌توان آن را «پدرِ قاتل» نامید؛ پدری که به جای پاسداری از حیات، با تولیدِ ترس، تهدید و امکانِ نابودی فرمان می‌راند؛ پدری که به جای آن‌که پناه باشد، به منبعِ خوف بدل می‌شود، و به جای آن‌که ضامنِ زندگی باشد، مدیریتِ مرگ را بر عهده می‌گیرد.

چنین الگویی در سطحِ روانی، به تدریج در قالبِ نوعی فراخودِ سادیستی درونی می‌شود؛ فراخودی که به جای آن‌که زمینهٔ رشد، مسئولیت‌پذیری و بلوغ را فراهم کند، بیشتر احساسِ گناه، حقارت، هراس و خودسانسوری تولید می‌کند. در چنین وضعیتی، انسان نه با قانونی عادلانه و قابلِ اتکا، بلکه با صدایی درونی‌شده از تهدید و مجازات زندگی می‌کند.

از این منظر، بحرانِ امروزِ ایران را نمی‌توان تنها به استبدادِ سیاسی فروکاست. آنچه با آن مواجه‌ایم، بحرانی روانی نیز هست؛ بحرانی که در آن قانون، به جای آن‌که ضامنِ حق و امنیت باشد، بارها به ابزارِ مجازات، تعرض و تبعیض فروکاسته شده است. در چنین بستری، یکی از خطرهای بزرگِ دورانِ گذار این است که صرفاً جای «پدرِ قاتل» با «پسرِ انتقام‌جو» عوض شود؛ بی‌آن‌که زندانِ روانیِ حاکم بر رابطهٔ ما با قدرت دگرگون شود. آنگاه قربانیِ دیروز، در هیئتِ شکنجه‌گرِ فردا بازمی‌گردد و چرخهٔ خشونت، تنها بازیگرانِ خود را عوض می‌کند.

اگر قرار است این چرخه شکسته شود، جامعهٔ ایران نیازمندِ چیزی فراتر از جابه‌جاییِ قدرت است. ما نیازمندِ نوعی بلوغِ تمدنی و نیز گسستی روانی هستیم؛ گسستی از منطقِ انتقام، از میل به حذف، و از شخصی‌کردنِ قانون. تنها در این صورت است که می‌توان قانونِ غیرشخصی، بی‌طرف و پایدار را جایگزینِ ارادهٔ خودسرانه و ویرانگر کرد.

از همین رو، تحولِ واقعی در ایران را باید نه فقط در قالبِ اصلاحاتِ حقوقی، بلکه در هیئتِ دگرگونیِ رابطهٔ روانیِ جامعه با اقتدار فهمید. این گذار زمانی ممکن می‌شود که قدرت، از ارادهٔ شخصیِ حاکم خلع شود و به فرآیندی عمومی، پایدار و پیش‌بینی‌پذیر، یعنی قانون، سپرده شود. تجربه‌هایی چون آفریقای جنوبی و شیوه‌ای که نلسون ماندلا برگزید، به ما نشان می‌دهد که بقایِ حقیقیِ یک جامعه، در گروِ تقدم‌دادن به حقیقت، مسئولیت‌پذیری و چارچوبِ قانون است؛ نه در تکرارِ تصفیه‌حساب‌های خونین و بازتولیدِ همان منطقی که پیش‌تر ویران کرده است.

در نهایت، شاید بتوان گفت مسئلهٔ اصلیِ ایران امروز، انتخابی است میان دو منطق: منطقِ مرگ، یعنی قدرتِ پارانویایی، حذف‌گر و انتقام‌جو؛ و منطقِ زندگی، یعنی قدرتی که از مسیرِ قانون، ثبات، انعطاف و امکانِ همزیستی را پدید می‌آورد. رهاییِ واقعی زمانی آغاز می‌شود که جامعه بتواند از «پدرِ قاتل» به «پدرِ قانون» گذار کند؛ یعنی به نظمی دست یابد که در آن قدرت، خادمِ قانون باشد و قانون، نگهبانِ جان، امنیت و کرامتِ شهروندان؛ نه ابزاری برای شکستنِ فردیتِ آنان.

به گمانِ من، این دگرگونی شرطِ بنیادیِ بلوغِ سیاسی و روانیِ ایران است؛ شرطی برای خروج از چرخهٔ فرسایندهٔ خشم، تحقیر و خشونت، و برای گشودنِ افقی که در آن جامعه بتواند نه فقط زنده بماند، بلکه به معنایی عمیق‌تر، زندگی کند.

اگر بخواهی، من می‌توانم همین متن را هم در یک نسخهٔ دیگر برایت آماده کنم:

یکی کوتاه‌تر و شفاهی‌تر برای بیان زنده در سخنرانی، یا یکی سنگین‌تر و آکادمیک‌تر برای جمعِ روان‌کاوان و روشنفکران.

نکتهٔ مهم دیگری که مایلم بر آن تأکید کنم، این است که ما ایرانیان تنها حاملِ یک تصویرِ روانی از اقتدار و اخلاق نیستیم، بلکه در درونِ خود، دو سنتِ متفاوتِ روانی و نمادین را نیز حمل می‌کنیم.

در لایه‌ای از حافظهٔ فرهنگیِ ما، تصاویری حضور دارند که با منطقِ قربانی، اطاعتِ کور، خون، و تقدیسِ رنج گره خورده‌اند؛ تصاویری که در آن‌ها پدر، ایمان، ناموس، شریعت یا اقتدار، نه در مقامِ حامیِ زندگی، بلکه در مقامِ مطالبه‌گرِ قربانی ظاهر می‌شوند. در چنین جهانی، ارزشِ انسان نه در فردیتِ او، بلکه در میزانِ تسلیمِ او در برابرِ فرمان سنجیده می‌شود.

نمادهایی چون قربانی‌شدنِ پسر به دستِ ابراهیم، یا تراژدیِ سهراب به دستِ رستم، فقط روایت‌های اسطوره‌ای یا دینی نیستند؛ این‌ها بازتابِ ساختارهایی عمیق در جهانِ درونیِ ما نیز هستند. این تصاویر، اگر به‌درستی فهم و هضم نشوند، می‌توانند در روانِ جمعی به صورتِ نوعی فراخودِ خشن و قربانی‌طلب باقی بمانند؛ فراخودی که از انسان، نه بلوغ و مسئولیت، بلکه اطاعت، ترس، احساسِ گناه و آمادگی برای خشونت می‌طلبد.

اما در کنارِ این سنت، تصویرِ دیگری نیز در ما زنده است: تصویری که زندگی را پاس می‌دارد، قانون را برای حفظِ انسان می‌خواهد، و شکوهِ تمدن را نه در قدرتِ کشتن، بلکه در توانِ ساختن، نگه‌داشتن و پروراندن می‌بیند. این همان رشته‌ای از حافظهٔ تاریخیِ ماست که در آن، عظمتِ ایران با باغ، هنر، ظرافت، تنوع، آفرینش، و قانونِ نگهبانِ زندگی پیوند خورده است.

مسئلهٔ اساسیِ امروزِ ما این است که تصمیم بگیریم کدام تصویر را در خود تقویت کنیم.

آیا می‌خواهیم همچنان اسیرِ آن بخشِ کهن و ویرانگرِ روانِ تاریخیِ خود بمانیم؛ همان بخشی که قانون را به ابزارِ تحقیر، ایمان را به مجوزِ حذف، و اقتدار را به حقِ ویران‌کردن بدل می‌کند؟

یا می‌خواهیم به سوی آن بخشِ بالغ‌تر و زندگی‌خواهِ سنتِ خود حرکت کنیم که در آن، قانون برای حمایت از انسان است، نه برای شکستنِ او؟

اگر ایران بخواهد از این چرخهٔ فرساینده بیرون بیاید، باید از منطقِ قربانی و انتقام عبور کند.

ما نیاز داریم از آن بخش از میراثِ فرهنگی و سیاسیِ خود فاصله بگیریم که خشونت را تقدیس می‌کند، و در عوض، آن بخش را زنده کنیم که قانون را سایهٔ امنیت، فرهنگ را میدانِ شکوفایی، و تنوع را شرطِ غنای تمدن می‌داند.

باید بار دیگر به خود یادآوری کنیم که عظمتِ ایران فقط در قدرتِ سیاسیِ آن نبوده، بلکه در توانِ تمدنیِ آن برای آفرینشِ زیبایی نیز بوده است:

در باغِ ایرانی، در ظرافتِ صنایعِ دستی، در بازیگوشیِ رنگ و نقش، در شعر، در معماری، در ظرافتِ زبان، و در آن میلِ دیرپا به نظم و هماهنگی.

این زیبایی‌ها تنها زمانی می‌توانند جان بگیرند که در پناهِ قانونی عادلانه و بی‌طرف مجالِ رشد بیابند.

ما اگر بخواهیم به شأنِ تاریخیِ خود وفادار بمانیم، باید روشن بگوییم:

ما پیروِ قانون‌ایم، نه پیروِ انتقام.

ما حرمتِ انسان را برتر از ارادهٔ خودسرانهٔ قدرت می‌دانیم.

و در یک نظمِ واقعاً متمدن، همه در برابرِ قانون پاسخ‌گو هستند؛ حتی آن‌که قانون را وضع می‌کند.

ایرانِ آینده تنها زمانی می‌تواند دوباره قد برافرازد که از درونِ این تعارض، جانبِ زندگی را بگیرد:

جانبِ قانونی که از جان پاسداری می‌کند،

جانبِ فرهنگی که زیبایی می‌آفریند،

و جانبِ تمدنی که تنوع را تهدید نمی‌بیند، بلکه مایهٔ غنا می‌شناسد.

در چنین لحظه‌ای از تاریخ، شاید بد نباشد به یکی از کهن‌ترین تصاویرِ قدرت در حافظهٔ ایرانی بازگردیم: تصویرِ کوروش.

اهمیتِ کوروش، صرفاً در کشورگشایی یا شکوهِ یک امپراتوری نیست؛ اهمیتِ او در نوعی فهمِ متفاوت از قدرت است. در روایتِ تاریخیِ مربوط به او، قدرت فقط به معنای غلبه و حذف نیست، بلکه با برقراریِ نظم، حفظِ زندگی، و امکانِ زیستِ مردمان در چارچوبِ قانون پیوند می‌خورد.

برای ایرانیان، نامِ کوروش تنها یادآورِ عظمتِ گذشته نیست؛ یادآورِ این معنا نیز هست که اقتدار، آنگاه شأن و مشروعیت می‌یابد که حافظِ جان باشد، نه تهدیدِ جان؛ پاسدارِ قانون باشد، نه ابزارِ خودسری؛ و زمینه‌سازِ امنیت و تداومِ زندگی باشد، نه مدیرِ ترس و ویرانی.

اگر بخواهیم به میراثِ تاریخیِ خود وفادار بمانیم، وفاداریِ راستین نه در تکرارِ افتخارهای گذشته، بلکه در احیای همان اصلِ بنیادین است:

این‌که قدرت باید در خدمتِ قانون قرار گیرد، و قانون باید در خدمتِ حفاظت از انسان، کرامتِ او، و امکانِ زیستِ آزادانهٔ او باشد.

شاید بزرگ‌ترین درسی که می‌توان از این میراث گرفت، همین باشد:

تمدنی پایدار نمی‌ماند مگر آن‌که به جای پرستشِ قدرت، آن را مهار کند؛

و ملتی بالغ نمی‌شود مگر آن‌که به جای طلبِ انتقام، به نظمی تن دهد که در آن جانِ انسان حرمت داشته باشد.

از این منظر، ارجاع به کوروش نباید صرفاً نوستالژی برای گذشته باشد، بلکه می‌تواند یادآوریِ یک مسئولیتِ تاریخی برای امروز باشد:

این‌که ایران، اگر بخواهد دوباره قد برافرازد، باید نه بر محورِ ترس و حذف، بلکه بر بنیادِ قانون، حفظِ جان، و احترام به انسان استوار شود.

دانلود PDFدیدگاه بگذارید

همین موضوع در پادکست

  • هراس از بلوغ و تلهٔ پدرِ مقتدر — چرا همیشه دنبالِ یک ناجی می‌گردیم؟

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.