عبدالرضا اژدری
  • کتاب
  • جستارها
  • پادکست‌ها
  • ویدیو
  • درباره من

© 2026 عبدالرضا اژدری

  • اطلاعات حقوقی
  • حریم خصوصی
  • تماس
← جستارها
فراخود ستمگر: معماری روانی جامعه‌ی سادومازوخیستی

فراخود ستمگر: معماری روانی جامعه‌ی سادومازوخیستی

10.9.2026

در بسیاری از جوامع، به‌ویژه در بستر فرهنگی معاصر ایران، روایتی پایدار شکل گرفته است که در آن فرد خود را همواره در جایگاه قربانی می‌بیند و ساختارهای کلان اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی را عامل ستم می‌شناسد. این دوگانه‌ قربانی-ستمگر، فراتر از یک تحلیل جامعه ‌شناختی ساده، به یک وضعیت روانی مزمن و فراگیر تبدیل شده که روابط فردی و جمعی را عمیقاً تحت تأثیر قرار می‌دهد. این الگو، که می‌توان آن را نوعی پویایی سادومازوخیستی اجتماعی نامید، چرخه‌ای از انفعال، خشم فروخورده و ناتوانی را بازتولید می‌کند. در این چرخه، هرگونه امکان کنشگری مؤثر یا مسئولیت ‌پذیری فردی، در سایه‌ی تقدیری محتوم، رنگ می‌بازد. در این منظومه، فرد موجودی کنترل‌شده از بیرون است و سیستم، نیرویی انتزاعی و قهار که اراده‌ی خود را بر او تحمیل می‌کند. این تصویر، اگرچه ممکن است در مواردی بازتاب ‌دهنده‌ واقعیت‌های عینی باشد، اما به عنوان یک الگوی تفسیری فراگیر، خود به بخشی از مشکل تبدیل می‌شود؛ زیرا با تقلیل تمام پیچیدگی‌های حیات اجتماعی به یک رابطه‌ یک ‌سویه‌ قدرت، راه را بر هرگونه تحلیل عمیق‌تر و در نتیجه، هرگونه تغییر بنیادین می‌بندد.

بحران اصلی زمانی آشکار می‌شود که این چارچوب تفسیری، از سطح تحلیل سیاسی فراتر رفته و به ساختار اصلی هویت فردی و جمعی تبدیل می‌شود. در این حالت، فرد نه تنها خود را قربانی می‌بیند، بلکه به شکلی ناخودآگاه از این جایگاه دفاع می‌کند، زیرا این تنها هویت باثباتی است که برای خود می‌شناسد. این پافشاری بر نقش قربانی، غالباً با نوعی لذت پنهان و مازوخیستی همراه است؛ لذت حاصل از محق بودن، از تأیید این باور که «دنیا» یا «سیستم» ناعادلانه است و رنج او گواهی بر این بی‌عدالتی است. در مقابل، سیستم نیز در این ذهنیت، به یک موجودیت سادیستی و یکپارچه تبدیل می‌شود که تنها کارکردش تولید رنج و سرکوب است. این پویایی، یک تعادل بیمارگونه اما پایدار ایجاد می‌کند که در آن، هیچ ‌یک از طرفین قادر به خروج از نقش تعیین ‌شده‌ خود نیستند. جامعه در چنین وضعیتی، به صحنه‌ نمایشی بدل می‌گردد که در آن، همگان در حال ایفای نقش در نمایشنامه‌ای هستند که گویی نویسنده‌ای نامرئی آن را از پیش نوشته است؛ نمایشنامه‌ای که در آن، راه رهایی مسدود به نظر می‌رسد.

تحلیل این پدیده تنها با ابزارهای جامعه‌شناسی یا علوم سیاسی ناکافی است، زیرا ریشه‌های این الگو در لایه‌های عمیق‌تری از روان فردی و جمعی نهفته است. درک این پویایی‌های ، نیازمند کاوشی در معماری درونی روان انسان است. اینجاست که مفهوم روانکاوانه‌ «فوق‌من » (Superego) به مثابه یک چارچوب تحلیلی قدرتمند، وارد میدان می‌شود. فوق ‌من، ساختار روانی درونی است که حاصل درونی‌سازی اقتدار، ارزش‌ها و ممنوعیت‌های اجتماعی و خانوادگی است؛ به بیانی دیگر، پلیس و قاضی درونی هر فرد. این نهاد روانی که در فرآیند رشد و از طریق تعامل با والدین و محیط فرهنگی شکل می‌گیرد، وظیفه‌ی تنظیم رفتار، ایجاد احساس گناه و شک‌دهی به آرمان‌ها و ایده‌آل‌ها را بر عهده دارد. فوق‌من، در کارکرد سالم خود، قطب‌نمای اخلاقی فرد است؛ اما زمانی که این ساختار به شکلی خشن، سرکوبگر یا ناکارآمد شکل بگیرد، می‌تواند به منشأ اصلی آسیب‌های روانی تبدیل شود. یک فوق‌من ستمگر، فرد را در چنگال احساس گناه دائمی، خودسرزنشگری بی‌پایان و حس بی‌کفایتی اسیر می‌کند. فرد در چنین حالتی، همواره در حال مجازات خویشتن است و این مجازات درونی، به شکلی ناخودآگاه به بیرون فرافکنی می‌شود. به عبارت دیگر، ستمگری که فرد در «سیستم» بیرونی می‌بیند، در واقع بازتابی از ستمگر درونی خویش، یعنی فوق‌من اوست. این فرآیند، توضیح می‌دهد که چرا فرد با چنان شدتی به نقش قربانی خود می‌چسبد؛ زیرا این نقش، تأییدکننده‌ی حکم صادر شده از سوی قاضی درونی اوست. درک این مکانیسم، اهمیت تحلیل فوق‌من را نه فقط به عنوان یک پدیده‌ی فردی، بلکه به عنوان کلیدی برای فهم آسیب‌شناسی‌های اجتماعی آشکار می‌سازد. این پرسش که چگونه این ساختار روانی، هم در سطح فردی و هم در هیئت یک پدیده‌ی جمعی، به معماری این دور باطل خدمت می‌کند، هسته‌ی اصلی این مقاله را تشکیل می‌دهد.

تز محوری این مقاله آن است که فوق‌من، به مثابه یک ساختار روانی بنیادین، نهادی صرفاً فردی نیست، بلکه در دو سطح موازی و درهم‌تنیده عمل می‌کند و از این طریق، معماری یک جامعه‌ی سادومازوخیستی را پی‌ریزی می‌کند. در سطح اول، یعنی سطح فردی، فوق‌من به عنوان نماینده‌ی درونی‌شده‌ی اقتدار، اخلاق و ممنوعیت‌ها عمل می‌نماید. اما زمانی که این نهاد به شکلی پاتولوژیک شکل گیرد، به یک قاضی درونی سادیستی و بی‌رحم تبدیل می‌شود که فرد را بی‌وقفه به واسطه‌ی احساس گناه، شرم و بی‌کفایتی شکنجه می‌دهد. فرد در برابر این مرجعیت درونی، نقشی مازوخیستی اتخاذ می‌کند؛ او با پذیرش رنج و مجازات، ناخودآگاه در پی تسکین این فشار درونی است. این یک رابطه‌ی بسته‌ی سادومازوخیستی است که تماماً در صحنه‌ی روان فرد اتفاق می‌افتد.

سطح دوم، که ابعاد اجتماعی این پدیده را آشکار می‌سازد، از طریق سازوکار «فرافکنی جمعی» شکل می‌گیرد. هنگامی که تعداد کثیری از افراد در یک جامعه، ساختار فوق‌من مشابهی را در خود پرورش داده باشند—فوق‌منی خشن، تنبیه‌گر و غیرقابل ارضا—آن قاضی سادیستی درونی، دیگر در محدوده‌ی روان فرد باقی نمی‌ماند. این مرجعیت ستمگر به شکلی جمعی به بیرون فرافکنی شده و بر روی یک «دیگری» بزرگ و انتزاعی به نام «سیستم»، «حکومت»، «جامعه» یا «ساختار» قرار می‌گیرد. در این فرآیند، سیستم به یک «فوق‌من بیرونی» بدل می‌شود که تمام ویژگی‌های سادیستی فوق‌من درونی افراد را به خود می‌گیرد: ظالم، کنترل‌گر و همواره در حال تولید رنج. در مقابل، فرد و توده‌های مردم، آن نقش مازوخیستی‌ای را که پیشتر در برابر فوق‌من درونی خود ایفا می‌کردند، اکنون در برابر این سیستم بیرونی بازی می‌کنند. آن‌ها خود را قربانیان منفعل و بی‌گناهی می‌بینند که تحت ستم یک نیروی خارجی قدرتمند قرار گرفته‌اند. این جابه‌جایی، یک مزیت روانی بزرگ دارد: فرد را از مسئولیت‌پذیری در قبال رنج خود و رنج‌دیدگی‌اش مبرا می‌سازد. رنجی که پیش از این منشأیی درونی و مبهم داشت، اکنون یک علت بیرونی، مشخص و مشترک پیدا می‌کند. این امر نه تنها به فرد حس هویت (قربانی بودن) می‌بخشد، بلکه حس تعلق به یک گروه بزرگ‌تر از قربانیان را نیز تقویت می‌کند. به این ترتیب، رابطه‌ی سادومازوخیستی درونی به یک درامای اجتماعی تبدیل می‌شود و نظامی پایدار از تعاملات را شکل می‌دهد که در آن، هر دو طرف (فرد-قربانی و سیستم-ستمگر) به نقش‌های خود وابسته می‌شوند.

ریشه‌های شکل‌گیری چنین فوق‌من ستمگری را باید در نخستین سال‌های زندگی و در کیفیت روابط اولیه‌ی فرد جست‌وجو کرد. نظریه‌ی دلبستگی (Attachment Theory) چارچوبی دقیق برای فهم این فرآیند فراهم می‌آورد. تجارب دلبستگی ایمن که در آن، مراقب اصلی (معمولاً مادر) به نیازهای کودک با حساسیت، ثبات و پذیرندگی پاسخ می‌دهد، به کودک این امکان را می‌دهد که یک «پایگاه امن» درونی شکل دهد. این پایگاه امن، سنگ‌بنای اعتماد به نفس، خودارزشمندی و توانایی تنظیم هیجانات است. فوق‌من در چنین بستری، به یک راهنمای درونی منطقی و مهربان تبدیل می‌شود که به جای تنبیه، فرد را به سوی رشد و کمال هدایت می‌کند. اما در الگوهای دلبستگی ناایمن—به‌ویژه دلبستگی آشفته (Disorganized Attachment)—مراقب، خود منبع ترس و امنیت به طور هم‌زمان است. او گاهی محبت می‌ورزد و گاهی به شکلی غیرقابل‌پیش‌بینی، خشن، غایب یا تهدیدآمیز رفتار می‌کند. کودک در این وضعیت، در یک تضاد حل‌نشدنی گرفتار می‌شود: او برای بقا به سوی مراقب کشیده می‌شود، اما هم‌زمان از او می‌ترسد. این تجربه‌ی متناقض و آسیب‌زا، در ساختار روانی کودک درونی می‌شود. فوق‌من حاصل از چنین تجربه‌ای، بازتاب‌دهنده‌ی همان مراقب غیرقابل‌پیش‌بینی و ترسناک است؛ یک مرجعیت درونی که عشق و پذیرش را با کنترل، تهدید و تنبیه پیوند می‌زند. فرد می‌آموزد که برای دریافت اندکی محبت یا تأیید، باید رنج بکشد، نیازهای خود را سرکوب کند، یا همواره در حالت اضطراب و گوش‌به‌زنگی باقی بماند. این الگو، زمینه‌ساز پذیرش نقش مازوخیستی در برابر هر مرجعیت قدرتمندی در آینده، اعم از درونی یا بیرونی، می‌شود.

این پویایی روان‌شناختی فردی در خلأ رخ نمی‌دهد، بلکه در یک بستر فرهنگی خاص تقویت و بازتولید می‌شود. در فرهنگ ایرانی، به‌ویژه در ساختار سنتی خانواده، مفاهیمی وجود دارند که ناخواسته به تقویت یک فوق‌من خشن و شکل‌گیری خودپنداره‌های وابسته کمک می‌کنند. مفهوم «فداکاری»، که اغلب به عنوان یک فضیلت اخلاقی والا ستایش می‌شود، یکی از این موارد است. به فرزندان، به‌ویژه دختران، از کودکی آموخته می‌شود که ارزش آن‌ها در گرو گذشتن از خود، نادیده گرفتن نیازهای شخصی و خدمت به دیگران (والدین، همسر، فرزندان) است. این پیام فرهنگی، که در زبان روزمره و ادبیات نیز قویاً بازتاب می‌یابد، این باور را درونی می‌کند که ابراز وجود و پیگیری خواسته‌های فردی، نوعی خودخواهی و گناه است. در نتیجه، فرد برای اینکه «خوب» باشد، باید خود را قربانی کند. این خود-قربانی‌انگاری، خوراک اصلی یک فوق‌من سادیستی است. فوق‌من با استفاده از این ارزش فرهنگی، فرد را به خاطر هرگونه تلاشی برای استقلال و فردیت، با احساس گناه مجازات می‌کند. بدین ترتیب، فرهنگ و تجارب اولیه‌ی دلبستگی دست در دست هم، معماران اصلی ساختاری روانی می‌شوند که فرد را برای ایفای نقش قربانی در نمایشنامه‌ی بزرگ‌تر اجتماعی آماده می‌سازند. این همان نقطه‌ای است که در آن، آسیب‌شناسی فردی به یک آسیب‌شناسی اجتماعی فراگیر تبدیل می‌شود.

این دگردیسی آسیب‌شناسی فردی به یک آسیب‌شناسی فراگیر اجتماعی، از خلال سازوکار روان‌شناختی فوق‌من صورت می‌پذیرد. درک این پدیده مستلزم بازگشتی به بصیرت بنیادین فروید در باب چگونگی تبدیل اجبارهای بیرونی به الزامات درونی است؛ او باور داشت که روان انسان برای مهار اضطراب ناشی از رویارویی با اقتدار بیرونی – که در وهله‌ی نخست در چهره‌ی والدین متجلی می‌شود – آن نیروی بازدارنده و قانون‌گذار را به درون خود فرا می‌خواند و جزئی از ساختار روان خویش می‌سازد. به این ترتیب، «اقتدار» از یک پدیده‌ی بیرونی و عینی، به یک «نهاد» درونی و روانی بدل می‌شود. این نهاد درونی‌شده، همان فوق‌من است که به عنوان وارث و جانشین اقتدار والدین و سپس جامعه، وظیفه‌ی نظارت، قضاوت و تنبیه «من» (Ego) را بر عهده می‌گیرد.

فرایند درونی‌سازی صرفاً یک کپی‌برداری ساده از قوانین بیرونی نیست؛ فوق‌من در اغلب موارد، به مراتب سخت‌گیرتر، بی‌رحم‌تر و انعطاف‌ناپذیرتر از منابع اقتدار اولیه‌ای عمل می‌کند که از آن‌ها سرچشمه گرفته است. این خشونت مضاعف از کجا ناشی می‌شود؟ روان‌کاوی پاسخ این پرسش را در یکی از پیچیده‌ترین پویایی‌های روانی جست‌وجو می‌کند: بازگشت پرخاشگری به سوی خود. کودکی که در برابر اقتدار والدین، احساس خشم، نفرت و میل به سرکشی را تجربه می‌کند، به ندرت قادر است این احساسات را مستقیماً ابراز کند، زیرا این کار به معنای به خطر انداختن امنیت و محبت آن‌هاست. در نتیجه، این انرژی پرخاشگرانه که راهی به بیرون نمی‌یابد، به درون بازمی‌گردد و در خدمت فوق‌من قرار می‌گیرد. فوق‌من، مسلح به این پرخاشگری درونی‌شده، «من» را با شدتی بی‌رحمانه مورد حمله قرار می‌دهد. بنابراین، احساس گناهی که فرد در برابر تمایلات «ممنوعه» خود تجربه می‌کند، در واقع جلوه‌ای از این حمله‌ی سادیستی فوق‌من به «من» است. اینجاست که نخستین هسته‌ی الگوی سادومازوخیستی در سطح روان فردی شکل می‌گیرد: یک فوق‌من سادیست که از آزار دادن «من» لذت می‌برد و یک «من» مازوخیست که این آزار را به عنوان بهای پذیرفته شدن و «خوب بودن» تحمل می‌کند و حتی به دنبال آن می‌گردد.

این ساختار، فوق‌من را به یک پل حیاتی میان فرد و فرهنگ بدل می‌سازد. کارکرد آن به درونی‌سازی اقتدار والدین محدود نمی‌ماند؛ بلکه در طول حیات فرد، تمام ارزش‌ها، آرمان‌ها، سنت‌ها و تابوهای جامعه را به خود جذب می‌کند و به نماینده‌ی تام‌الاختیار فرهنگ در روان آدمی تبدیل می‌شود. فوق‌من، آن مجرایی است که از طریق آن، تاریخ، اسطوره، دین و اخلاقیات یک ملت به بخشی جدایی‌ناپذیر از واقعیت روانی فردی بدل می‌گردند. بنابراین، وقتی از یک «جامعه‌ی سادومازوخیستی» سخن می‌گوییم، منظور صرفاً جمع جبری افرادی نیست که هر یک به تنهایی درگیر این الگوی روانی هستند. بلکه منظور، جامعه‌ای است که در آن، ارزش‌های فرهنگی غالب، خود به تقویت و تقدیس یک فوق‌من خشن و یک «من» تسلیم‌شده یاری می‌رسانند. مفاهیمی چون «تقدس رنج»، «ارزش فداکاری» یا «گناهکار دانستن ذاتی فردیت»، همگی مصالحی فرهنگی هستند که به معماری چنین فوق‌منی خدمت می‌کنند.

از این منظر، پویایی قربانی-ستمگر در سطح اجتماعی، چیزی جز بازتاب و فرافکنی همان درام درونی میان «من» و «فوق‌من» نیست. فردی که تحت سلطه‌ی یک فوق‌من سادیست زندگی می‌کند، همواره در درون خود احساس گناه، بی‌کفایتی و استحقاق تنبیه را حمل می‌کند. این فشار درونی طاقت‌فرساست. یکی از راه‌های روان برای کاهش این فشار، یافتن یک معادل بیرونی برای آن جلاد درونی است. «سیستم»، «حکومت» یا هر ساختار قدرت دیگری، به پرده‌ی نمایشی تبدیل می‌شود که فرد، تصویر فوق‌من بی‌رحم خود را بر آن فرافکنی می‌کند. با این کار، منشأ ستم از درون به بیرون منتقل می‌شود. دیگر این «من» نیستم که به خاطر ناکافی بودن خودم رنج می‌کشم، بلکه این «سیستم ستمگر» است که مرا قربانی کرده است. این جابه‌جایی، یک تسکین موقتی به همراه دارد، اما در نهایت، همان الگوی مازوخیستی را در مقیاسی بزرگ‌تر بازتولید می‌کند. فرد در نقش آشنای قربانی قرار می‌گیرد و با پذیرش این نقش، به طور ناخودآگاه، هم سلطه‌ی آن نیروی ستمگر بیرونی را مشروعیت می‌بخشد و هم از مواجهه‌ی دردناک با ستمگر واقعی، یعنی فوق‌من درونی خود، طفره می‌رود. به این ترتیب، فوق‌من نه تنها بستر روان‌شناختی فردی را برای پذیرش نقش قربانی فراهم می‌آورد، بلکه به عنوان موتور محرکه‌ی اصلی عمل می‌کند که این الگوی فاجعه‌بار را به یک واقعیت پایدار اجتماعی تبدیل می‌نماید.

حال این پرسش بنیادین مطرح می‌شود که این موتور محرک، این فوق‌من سادیست و بی‌رحم، چگونه و در چه کوره‌ای صیقل می‌یابد و ماهیت ویرانگر خود را کسب می‌کند؟ چرا وجدان درونی در برخی افراد به یک راهنمای خیرخواه و در برخی دیگر به یک شکنجه‌گر بی‌امان تبدیل می‌شود؟ پاسخ به این پرسش، ما را از سطح تحلیل‌های اجتماعی کلان به خصوصی‌ترین و نخستین لحظات حیات روانی انسان بازمی‌گرداند: به تجربه‌ی دلبستگی اولیه. ساختار فوق‌من در خلاء شکل نمی‌گیرد؛ بلکه شالوده‌ی آن بر روی بنیان رابطه‌ی کودک با مراقبین اولیه‌اش ریخته می‌شود. این رابطه، به ویژه در سال‌های نخست زندگی، تنها منبع تغذیه‌ی جسمانی نیست، بلکه کارگاه اصلی ساخت روان است. در اینجاست که کودک اولین تصورات خود از «خویشتن»، «دیگری» و «جهان» را می‌سازد. کیفیت این دلبستگی است که تعیین می‌کند آیا جهان مکانی امن و قابل اعتماد و دیگری موجودی پذیرا و مهربان ادراک خواهد شد، یا آنکه جهان میدانی پر از تهدید و دیگری منبعی غیرقابل‌پیش‌بینی از خطر و رهاشدگی خواهد بود.

در یک الگوی دلبستگی ایمن، جایی که مراقب به نیازهای کودک به شکلی باثبات و پاسخ‌گو واکنش نشان می‌دهد، کودک اقتدار والدین را نه به مثابه‌ی یک نیروی سرکوبگر، بلکه به عنوان یک منبع امنیت و راهنمایی درونی‌سازی می‌کند. فوق‌من حاصل از چنین تجربه‌ای، ساختاری منعطف، واقع‌بین و عمدتاً خیرخواه خواهد بود. اما در الگوهای دلبستگی ناایمن، به خصوص در «دلبستگی آشفته» (disorganized attachment)، وضعیت به کلی دگرگون می‌شود. در این الگو، مراقب، که باید پناهگاه امن کودک باشد، خود به منبع اصلی ترس و اضطراب تبدیل می‌شود. او به طور متناقضی هم آرامش‌بخش است و هم تهدیدکننده. کودک در یک پارادوکس حل‌نشدنی گرفتار می‌شود: چگونه می‌توان از خطری گریخت که همزمان تنها منجی ممکن نیز محسوب می‌شود؟ این تجربه‌ی آشوبناک و غیرقابل فهم، مستقیماً به روان کودک منتقل شده و در ساختار فوق‌من او ته‌نشین می‌شود. فوق‌من حاصل از این تجربه، یک نهاد یکپارچه و منسجم نیست؛ بلکه موجودی است تکه‌تکه، متناقض و ذاتاً بی‌رحم که بازتاب‌دهنده‌ی همان مراقب ترسناک و غیرقابل‌پیش‌بینی است. ندای درونی وجدان، به پژواک صدای والدی بدل می‌شود که هم عشق می‌ورزید و هم وحشت می‌آفرید. این همان نقطه‌ای است که بذر ساختار سادومازوخیستی در عمق روان کاشته می‌شود: یک «من» (ego) که نومیدانه در پی کسب رضایت و امنیت است و یک «فوق‌من» (superego) که به طور ذاتی ارضانشدنی و تنبیه‌گر است.

این زخم اولیه، صرفاً به عنوان یک خاطره‌ی بد در گذشته باقی نمی‌ماند، بلکه به یک اصل سازمان‌دهنده‌ی فعال در تمام زندگی فرد تبدیل می‌شود. در اینجا، یکی از مرموزترین و قدرتمندترین سازوکارهای روانی که فروید آن را کشف کرد، یعنی «اجبار به تکرار» (Wiederholungszwang)، وارد عمل می‌شود. روان انسان، در تلاشی ناخودآگاه برای دست‌وپنجه نرم کردن با ترومای اولیه و کسب تسلطی که در کودکی از آن محروم بوده، به طور مداوم موقعیت‌های آسیب‌زا را بازآفرینی می‌کند. فردی که در کودکی تجربه‌ی رهاشدگی و بی‌ثباتی داشته است، به شکلی ناخودآگاه شرکای عاطفی‌ای را برمی‌گزیند که غیرقابل دسترس یا بی‌تفاوت‌اند؛ در محیط کار، خود را در موقعیت‌هایی قرار می‌دهد که مورد بی‌توجهی یا استثمار قرار گیرد؛ و در تعامل با ساختارهای اجتماعی و سیاسی، همواره آن تفسیری را برمی‌گزیند که مؤید باور بنیادین او مبنی بر قربانی بودنش باشد. این تکرار، یک خودآزاری ساده نیست، بلکه تلاشی تراژیک برای بازگشت به صحنه‌ی جرم است، با این امید واهی که این بار بتوان پایان داستان را تغییر داد. اما هر تکرار، تنها به تأیید و تقویت همان الگوی اولیه می‌انجامد و حکم بی‌رحمانه‌ی فوق‌من را به اثبات می‌رساند: «ببین؟ حق با من بود. تو محکوم به رنج کشیدنی و جهان مکانی ستمگر است.»

به این ترتیب، اجبار به تکرار، پلی میان آسیب‌شناسی درونی و واقعیت بیرونی می‌سازد و یک چرخه‌ی خودتأییدگر ویرانگر را به حرکت درمی‌آورد. تجربه‌ی ذهنی «قربانی بودن» که از دل یک فوق‌من تنبیه‌گر برمی‌خیزد، دیگر یک احساس صرف نیست؛ بلکه به یک واقعیت عینی تبدیل می‌شود که فرد خود در ساختن آن فعالانه نقش داشته است. این سازوکار، دوگانه‌ی قربانی-ستمگر را در تمام سطوح حیات فرد بازتولید می‌کند. دیگر نمی‌توان به سادگی گفت که آیا فرد «واقعاً» قربانی است یا خود را قربانی «می‌پندارد». در واقع، این دو از هم جدایی‌ناپذیر می‌شوند. روان او به گونه‌ای عمل می‌کند که پندار قربانی بودن را به واقعیت تبدیل کند و این واقعیت بیرونی، به نوبه‌ی خود، آن پندار درونی را تقویت می‌کند. از این منظر، گرایش به دیدن «سیستم» به عنوان یک عامل ستمگر مطلق، تنها یک تحلیل سیاسی نیست، بلکه تحقق یک نیاز عمیق روانی است؛ نیازی برای یافتن یک همزاد بیرونی برای آن ستمگر درونی که در اولین سال‌های زندگی شکل گرفته است. این فرآیند نشان می‌دهد که ریشه‌های آسیب‌پذیری روانی و اجتماعی ما تا چه اندازه عمیق و پیچیده است و چگونه خصوصی‌ترین تجارب ما می‌توانند سرنوشت عمومی ما را رقم بزنند.

این فرآیند درونی و فردی، هرچند ریشه در نخستین روابط انسانی دارد، در خلأ به وقوع نمی‌پيوندد؛ روان انسان همچون زمینی است که دانه‌های فرهنگی در آن کاشته می‌شوند و ساختار فوق‌من، بیش از هر نهاد روانی دیگری، از شیره‌ی همین فرهنگ تغذیه می‌کند. اگر تجارب اولیه‌ی دلبستگی، «استعداد» روان برای پذیرش نقش قربانی را ایجاد می‌کند، این «فرهنگ» است که فیلم‌نامه، دیالوگ‌ها و صحنه‌آرایی این نمایش تراژیک را فراهم می‌آورد. در بستر فرهنگ ایرانی، این فیلم‌نامه بیش از هر جای دیگر در نهاد خانواده نوشته و تمرین می‌شود. خانواده‌ی ایرانی، به عنوان هسته‌ی اصلی انتقال ارزش‌های فرهنگی، کارگاه متمرکزی برای شکل‌دهی به یک فوق‌من خاص است؛ فوق‌منی که بر پایه‌ی مفاهیمی چون «فداکاری»، «ازخودگذشتگی» و «حفظ آبرو» بنا شده است. این مفاهیم، که در ظاهر فضیلت‌هایی اخلاقی به شمار می‌روند، در لایه‌های عمیق‌تر روان‌شناختی، می‌توانند به ابزاری برای سرکوب «من» (Ego) و تقویت یک خودپنداره‌ی وابسته و مازوخیستی بدل شوند. به کودک از همان ابتدا آموخته می‌شود که ارزش او نه در تحقق خواسته‌های فردی‌اش، بلکه در برآوردن انتظارات دیگران و ذوب شدن در هویت جمعی خانواده نهفته است. او می‌آموزد که «خوب بودن» مترادف با نادیده گرفتن خود برای خشنودی والدین، و بعدها برای حفظ انسجام خانواده و جامعه است. این فداکاری، که به عنوان عالی‌ترین شکل عشق و تعهد ستایش می‌شود، در عمل، مرزهای سالم میان خود و دیگری را مخدوش می‌کند و زمینه‌ای را فراهم می‌آورد که در آن، فرد احساس می‌کند هویت مستقلی ندارد و تنها در نسبت با دیگران و در مقام قربانی‌شونده برای آن‌ها معنا می‌یابد. این همان منطق بنیادین یک ساختار مازوخیستی است: کسب ارزش و معنا از طریق رنج بردن و محو شدن. این الگو به قدری درونی می‌شود که زبان روزمره نیز از آن اشباع می‌گردد. تعارفات و ابراز علاقه‌های رایج در زبان فارسی، مانند «قربونت برم» یا «دورت بگردم»، فراتر از عباراتی عاطفی، بازتابی ناخودآگاه از همین منطق روانی هستند. گوینده به شکلی نمادین، خود را در جایگاه قربانی (آنکه فدا می‌شود) و دیگری را در جایگاه معبود یا محوری که وجود او حول آن می‌چرخد، قرار می‌دهد. این ساختار زبانی، به طور مداوم و در تعاملات روزانه، این ایده را بازتولید می‌کند که عشق و ارتباط راستین، مستلزم نوعی خود-انهدامی و تقدیم خویشتن است.

هنگامی که از سطح خانواده فراتر می‌رویم و به ناخودآگاه جمعی یک فرهنگ می‌نگریم، با بازتاب همین الگوها در مقیاسی کلان‌تر، یعنی در اسطوره‌ها، روبرو می‌شویم. اسطوره‌ها رؤیاهای یک ملت‌اند و عمیق‌ترین اضطراب‌ها، آرزوها و تعارضات حل‌نشده‌ی آن را به زبان نمادین بیان می‌کنند. در روان‌کاوی کلاسیک، عقده‌ی ادیپ به عنوان اسطوره‌ی بنیادین تمدن غربی، بر محور رقابت پسر با پدر برای تصاحب مادر و اضطراب ناشی از ترس از اخته‌شدن (castration anxiety) توسط پدر بنا شده است. در این روایت، گناه اصلی، گناه پسر است: گناه میل به تصاحف و سرکشی. اما در یکی از محوری‌ترین و تأثیرگذارترین اسطوره‌های ایرانی، یعنی داستان «رستم و سهراب» در شاهنامه‌ی فردوسی، ما با وارونگی شگرف این الگو مواجهیم. در اینجا، این پدر (رستم) است که پسر (سهراب) را نادانسته می‌کشد. محور تراژدی، نه گناه پسر، بلکه قدرت ویرانگر، کور و تراژیک پدر است. سهراب، نماد نیروی جوانی، فردیت نوظهور و اشتیاق برای شناخته شدن توسط پدر و پیوستن به نظام قدرت است. او برای اثبات هویت خود به میدان می‌آید، اما در نهایت توسط همان قدرتی که آرزوی تأییدش را دارد، نابود می‌شود. رستم، به عنوان نماینده‌ی ساختار مستقر، سنت و اقتدار پدرسالار، حتی زمانی که در حال کشتن پاره‌ی تن خویش است، از این عمل آگاه نیست. این ناآگاهی، وجه تراژیک ماجرا را عمیق‌تر می‌کند؛ سیستم یا قدرتی که فرزندان خود را نه از روی بدخواهی، بلکه به واسطه‌ی منطق کور و اجتناب‌ناپذیر خود، قربانی می‌کند. این اسطوره، در تضاد با روایت ادیپی، اضطراب مرکزی فرهنگ را نه «ترس پسر از سرکشی خویش»، بلکه «ترس پسر از قدرت کشنده‌ی پدر» به تصویر می‌کشد و این یک تفاوت بنیادین است. روایت شاهنامه، یک فیلم‌نامه‌ی روانی قدرتمند برای درک رابطه‌ی فرد و قدرت در ساختار فرهنگی ایران فراهم می‌کند. این داستان به فرد می‌آموزد که تلاش برای ابراز وجود و کسب هویت مستقل در برابر یک سیستم پدرسالار قدرتمند، محتوم به شکست و نابودی است. فرد خود را با سهراب همذات‌پنداری می‌کند: جوان، بااستعداد، پر از نیت‌های خوب، اما در نهایت، قربانی یک نیروی برتر، یک «سیستم» یا یک «تقدیر» بی‌رحم که او را نمی‌شناسد و درهم می‌شکند. این روایت، احساس قربانی بودن را تقدیس می‌کند و به آن عمقی اسطوره‌ای و حماسی می‌بخشد. دیگر فرد صرفاً یک قربانی منفعل نیست؛ او «سهراب» است، قهرمان تراژیکی که مظلومانه کشته شده است. این چارچوب اسطوره‌ای، دوگانه‌ی قربانی-ستمگر را به شدت تقویت می‌کند و به فرد اجازه می‌دهد تا تمام مسئولیت شکست‌ها و ناکامی‌های خود را به یک «رستم» بیرونی فرافکنی کند؛ خواه این رستم، پدر واقعی باشد، یا استعاره‌ای از دولت، سنت، یا هر ساختار قدرت دیگری. بدین ترتیب، فرهنگ از طریق نهاد خانواده، زبان و اسطوره‌هایش، به طور همزمان یک فوق‌من سخت‌گیر و یک الگوی پذیرفته‌شده برای قربانی بودن را به روان فرد تزریق می‌کند و چرخه‌ی سادومازوخیستی را به یک تقدیر فرهنگی بدل می‌سازد.

اگر فرهنگ، از طریق چنین سازوکارهای پیچیده‌ای، چرخه‌ی سادومازوخیستی را به یک تقدیر فرهنگی بدل می‌سازد، آیا راهی برای گریز از این جبر باقی می‌ماند؟ آیا فرد و جامعه برای همیشه در این نمایش بی‌پایانِ قربانی و ستمگر محبوس‌اند؟ پاسخ به این پرسش، هرچند دشوار، الزاماً منفی نیست. خودِ آگاهی به این مکانیسم‌ها، نخستین و قدرتمندترین گام برای شکستن این دور باطل است. فهم این نکته که جایگاه «قربانی» بیش از آنکه یک واقعیت عینی و محتوم باشد، یک موضع‌گیری روانی آموخته‌شده و درونی‌شده است و خود سرآغاز رهایی است. تا زمانی که فرد، رنج خود را صرفاً به عاملی بیرونی—«سیستم»، «جامعه»، «تقدیر»—نسبت می‌دهد، در واقع در حال تحکیم دیوارهای زندان خویش است؛ زندانی که معمار اصلی آن همان فوق‌من سخت‌گیر و تنبیه‌گری است که در درونش لانه کرده است. رهایی، از لحظه‌ای آغاز می‌شود که نگاه از بیرون به درون معطوف می‌گردد و فرد جرئت می‌کند تا با شکنجه‌گر درونی خود روبه‌رو شود.

این مواجهه، مستلزم یک فرآیند روان‌شناختی عمیق و غالباً دردناک است. اولین قدم، شناسایی و به رسمیت شناختن صدای فوق‌من است؛ آن ندای درونی که مدام در حال سرزنش، تحقیر و ایجاد احساس گناه است. فرد باید بیاموزد که این صدا، صدای اصیل «خود» او نیست، بلکه پژواک درونی‌شده‌ی اقتدارهای بیرونی دوران کودکی و ارزش‌های فرهنگی‌ای است که بدون نقد پذیرفته شده‌اند. این صدا، صدای والدین سرزنشگر، معلم تنبیه‌گر و فرهنگی است که فداکاری و سرکوب فردیت را فضیلت می‌شمارد. جداسازی «من» از این «فوق‌من» سادیستی، حیاتی‌ترین بخش این سفر است. این فرآیند به معنای کنار گذاشتن لذت پنهان و مازوخیستیِ جایگاه قربانی است؛ لذت برخورداری از یک برتری اخلاقی، لذت مبرا بودن از مسئولیت و عاملیت و لذت جلب ترحم و همدردی دیگران. دست کشیدن از این «منافع ثانویه» نیازمند شجاعتی عظیم است، زیرا فرد را با اضطرابِ مسئولیت‌پذیری برای زندگی خویش تنها می‌گذارد.

در سطح فردی، این تحول می‌تواند از طریق روان‌درمانی، خودکاوی و توسعه‌ی ظرفیت «مشاهده‌گری» درونی رخ دهد. فرد می‌آموزد که به جای اطاعت کورکورانه از فرامین فوق‌من، با آن به گفتگو بنشیند، اعتبارش را زیر سؤال ببرد، و به تدریج آن را خلع سلاح کند. هدف، نابودی کامل فوق‌من نیست—که امری ناممکن و حتی نامطلوب است، زیرا فوق‌من سالم، منبع وجدان، اخلاق و آرمان‌هاست—بلکه تبدیل آن از یک دیکتاتور بی‌رحم به یک راهنمای درونی مشفق و واقع‌بین است. این گذار، به معنای بازسازی الگوهای دلبستگی درونی است؛ حرکت از یک دلبستگی ناایمن و مضطرب با خود به سوی یک رابطه‌ی ایمن و مبتنی بر پذیرش و خود-شفقتی. این همان فرآیندی است که طی آن، فرد از تکرار اجباری گذشته رها می‌شود و توانایی ایجاد روابط سالم و مبتنی بر استقلال متقابل را در زمان حال به دست می‌آورد.

اما رهایی فردی، هرچند ضروری است، کافی نیست. تا زمانی که ساختارهای فرهنگی و اجتماعی همچنان به تولید و بازتولید همان الگوهای سادومازوخیستی ادامه دهند، تلاش‌های فردی شکننده و آسیب‌پذیر باقی خواهند ماند. بنابراین، تحول در سطح جمعی نیز اجتناب‌ناپذیر است. این امر مستلزم یک بازنگری انتقادی در مفاهیم بنیادین فرهنگی است. مفاهیمی چون «فداکاری»، «ایثار»، «احترام به بزرگ‌تر» و «اطاعت» باید از هاله‌ی تقدس خود خارج شده و مورد واکاوی قرار گیرند. باید پرسید که آیا این مفاهیم در خدمت رشد و تعالی انسان به کار گرفته می‌شوند یا به ابزاری برای سرکوب فردیت و توجیه روابط قدرت نابرابر بدل شده‌اند؟ زبان، به عنوان حامل اصلی این مفاهیم، باید پالایش شود. ادبیات، سینما و هنر می‌توانند با خلق روایت‌های جدید، الگوهای جایگزینی برای اسطوره‌ی «سهراب‌کشی» ارائه دهند؛ روایت‌هایی که در آن‌ها، گفت‌وگو جایگزین خشونت می‌شود، فردیت به رسمیت شناخته می‌شود و اقتدار به جای سرکوب، راه را برای رشد نسل بعد هموار می‌کند. جامعه نیازمند قهرمانان جدیدی است که نه قربانیان تراژیک، بلکه عاملان آگاه و مسئولیت‌پذیر زندگی خویش باشند.

در نهایت، چشم‌انداز رهایی از این چرخه‌ی معیوب، نه در یک انقلاب ناگهانی بیرونی، بلکه در یک تحول تدریجی و عمیق درونی نهفته است. این یک مسیر طولانی از آگاهی فردی به سوی بلوغ جمعی است؛ سفری از هم‌زیستی بیمارگونه‌ی سادومازوخیستی به سوی استقلال و ارتباطات سالم. این به معنای پذیرش این حقیقت است که «سیستم» یا «قدرت» بیرونی، تنها بازتابی از ساختارهای روانی درونی ماست و تغییر پایدار در بیرون، تنها زمانی ممکن می‌شود که دگرگونی در درون آغاز شده باشد. رهایی نهایی، دست کشیدن از جست‌وجوی ابدی برای یک «ستمگر» بیرونی است تا بتوان تمام ناکامی‌ها را بر گردن او انداخت. این، پذیرش سخت اما آزادی‌بخشِ عاملیت و مسئولیت برای ساختن جهانی است که در آن، دیگر نه به رستم‌های کور نیاز است و نه به سهراب‌های قربانی. این، گشودن فضایی برای ظهور انسانی است که نه ارباب است و نه برده، بلکه صرفاً و عمیقاً، انسان است.

دانلود PDFدیدگاه بگذارید

همین موضوع در پادکست

  • فراخودِ آدم‌کُش و ریشه‌های شرمِ تاریخی

دیدگاه‌ها

هنوز دیدگاهی ثبت نشده است.