
رقص سوگ
10.9.2026
رقص سوگ
ایران، سرزمین اسطورهها و پایداریهای کهن، امروز در کوران حوادثی بیسابقه، نه فقط با چالشی سیاسی یا اقتصادی، بلکه با پرسشی هستیشناسانه و بنیادین روبروست؛ پرسشی که همچون شکنجهای خاموش و فرساینده در روح این سرزمین ریشه دوانده است: یک قلبِ تپندهی ملت تا چه حد میتواند درد را تحمل کند، پیش از آنکه سکوتِ سربیِ بیخبری و پژواکِ جانهای ربودهشده، به نیرویی تبدیل شود که از سلاحهایی که قصد خاموش کردنشان را دارند، قدرتمندتر باشد؟ این پرسش، تنها یک بیان فلسفی نیست، بلکه عصارهی وجودی ملتی است که هر روز، لحظه به لحظه، میان امید و نومیدی، زندگی و مرگ، و سرکوب و مقاومت دست و پنجه نرم میکند. این نوشتار قصد دارد تا در عمق این چالش هستیشناسانه کاوش کند و به چرایی دگردیسی سوگ و رنج به نیروی رهاییبخش مقاومت بپردازد؛ نیرویی که از عمق بیخبری مادران، جوانیهای پرپرشده و آمارهای بیجان حکومت جان گرفته و در زمستان ۲۰۲۶، به اوج خود رسیده است.
در این زمستان سرد و سنگین، مادران ایرانی، نماد بارِ سنگینِ بیخبری و شکنجهی خاموش یک ملت شدهاند. تصور کنید مادری را که شبها چراغ خانهاش را روشن نگه میدارد، نه برای روشنایی، بلکه به امید واهی بازگشت فرزندی که شاید هرگز بازنگردد. هر صدای پایی در پلهها، هر لرزش تلفن، هر سایهای که بر دیوار نقش میبندد، قلبش را به تپش میاندازد، نه از خوشحالی، بلکه از ترسِ خبری ناگوار؛ گویی حکم ناتمامی است که پیش از صدور، روح را میبلعد. این انتظار، نه از جنس انتظار عاشقانه، که از جنس انتظار مرگ است؛ شکنجهای که از صدها زخم کاری عمیقتر و فرسایندهتر است، هر لحظه را به محکمهای بیرحم و زندگی را در هزارتوی تردید و هراس به دوزخی زنده بدل میکند، و اندکباقیماندهی امید را چون دانهی برفی در کوره فرو میریزد. در این شکنجهی پنهان، بیخبری خود ابزار سرکوبی است قدرتمندتر از شلاق و زندان؛ چرا که روح را پیش از جسم میشکند. این رنج، نه تنها دردی شخصی، بلکه نمادی از سرکوب حکومتی است که نه تنها آزادیها، که حتی حق دانستن را نیز از مردم سلب میکند. بیخبری، آن حفرهی سیاهی است که حکومت با دست خود در دل هر خانواده میکَند، تا مردم در هراس از ناشناختهها، قدرت ایستادگی را از دست بدهند؛ غافل از آنکه همین حفره، خود سرچشمهی فوران خشم و تبلور ارادهی جمعی برای دانستن و ایستادن میشود. این زخمهای عمیق، بیش از آنکه به ضعف منجر شوند، به نیرویی محوری برای مقاومت بدل گشتهاند؛ مقاومتی که از دلهرههای پنهان مادران آغاز میشود و به جریانی فراگیر در جامعه میانجامد.
همزمان با آن بیخبری سربی، فریاد «نذارید من بمیرم، من هنوز جوانی نکردهام» که در لحظات پایانی عمر از حنجرهی خونین حسین محمودیبرام، ورزشکار ۳۶ سالهی فلارجان، برخاست، به مرثیهای برای یک نسل تبدیل شده است؛ نسلی که رویاها، آرزوها و آیندهاش زیر سایهی سنگین خشونت حکومتی، تحریمهای بیپایان، تورم افسارگسیخته و بیعدالتیهای نظاممند خرد شده است. او با همین کلمات ساده، اما ژرف، نه فقط برای جان خود، بلکه برای تمامی رویاهای بربادرفتهی جوانان ایران التماس کرد؛ برای زندگیهایی که هنوز بهارشان نرسیده و آرزوهایی که پیش از شکفتن، پرپر شدند. فریاد او، تنها یک نالهی شخصی نبود، بلکه انعکاسی از درد جمعی هزاران جوان ایرانی بود که از ابتداییترین حق خود، یعنی حق زندگی و جوانی، محروم ماندهاند؛ جوانانی که نه تنها از فرصتهای اقتصادی و اجتماعی و از امید به یک زندگی معمولی و شکوفایی استعدادهایشان، بلکه از فرصت زیستن، نفس کشیدن و عشق ورزیدن نیز بیبهرهاند. هر یک از آنان، در خود دنیایی از استعداد، خلاقیت و شور زندگی داشت که زیر لگدهای خشونت و بیرحمی حکومت، له شد و به خاک سپرده شد. «جوانی نکردهام» تنها بیانگر یک سرنوشت تلخ فردی نیست، بلکه شرح حال ملتی است که جوانیاش در فراق آزادی و آینده، به غم و یأس تبدیل شده است. اما این رنج مشترک، این مرثیهی جمعی برای جوانی از دست رفته، به جای آنکه ملت را به زانو درآورد یا میانشان تفرقه افکند، به پیوندی ناگسستنی میان مردم بدل گشته است. در این درد مشترک، هر جوان پرپرشده، نه تنها فرزند یک خانواده، بلکه فرزند تمام ایران است. سرنوشت محمودیبرام با سرنوشت هزاران جوان دیگر که نامشان هرگز بر زبان نیامد، اما دردشان در دلها نقش بست، درهم آمیخته است؛ و این جانهای ربودهشده، نه چند مرده، بلکه ارتشی از شهدا برای آزادیاند. این رویاهای سوخته، بذرهای مقاومتی را در دل مردم کاشته که اکنون سر برآورده و به طوفانی بزرگ تبدیل شده است.
در این میان، حکومت با تمایلی بیشرمانه به «انسانزدایی از طریق آمار»، تلاش میکند تا عمق فاجعه را پنهان کند. آمارهای رسمی کشتهشدگان، همواره بسیار کمتر از ارقامی است که سازمانهای حقوق بشری و شاهدان عینی ثبت کردهاند؛ اعدادی بیروح و بیجان که زندگی انسانها را به ارقام و نمودارها تقلیل میدهند تا فاجعه را بیاهمیت جلوه دهند. اما ملت ایران و جهان به خوبی میدانند که «اعداد گریه نمیکنند» و «آهنگ مورد علاقهای ندارند». هر عدد، نه یک رقم بیمعنی، که خود یک دنیا است؛ دنیایی از خاطرات، آرزوها، عشقها و روابطی که به ناگهان از هم گسستهاند. پشت هر عدد، انسانی با نام و نشان ایستاده است؛ مادری که منتظر مانده، پدری که کمرش خم شده و کودکی که جای خالی عزیزش را هر شب بر سر سفره حس میکند. این انسانزدایی، نه تنها از شدت درد نمیکاهد، بلکه خشم و انزجار عمومی را از حکومتی که انسانیت را در زیر پای سیاستهای خود لگدمال میکند، شعلهورتر ساخته است. این آگاهی عمیق، که هر جانِ ستاندهشده، بخشی از پیکرهی جامعه را میکَنَد، به جای ایجاد بیتفاوتی، به منبعی از همدردی و همبستگی بدل گشته است. این مقاومت در برابر انسانزدایی، خود نوعی مقاومت وجودی است؛ مقاومتی که اصرار دارد انسانیت را، حتی در بطن بیرحمانهترین آمارها، بازتعریف کند و به رسمیت بشناسد.
این خونریزیها، این بیخبریها و این انسانزداییها، شکافی عمیقتر از هر درهای میان ملت و حاکمیت آفریده است. گزارشها وضعیت کنونی ایران را اینگونه توصیف میکنند که اکنون میان حکومت و مردم، شکافی به عمق «دریایی از خون» ایجاد شده است که دیگر قابل پل زدن نیست. این توصیف، تنها یک استعاره نیست، بلکه گویای واقعیتی است تلخ و غیرقابل انکار؛ دریایی که از خونهای ریختهشدهی جوانان، اشکهای مادران و نابودی آرزوها پر شده است. این شکاف، نه یک ترک سطحی، بلکه یک گسست وجودی و پرتگاهی است که هر روز عمیقتر میشود؛ با هر قطرهای که بر زمین ریخته میشود، مرز میان مردم و حاکمان پررنگتر شده و دیواری نامرئی از بیگانگی و دشمنی برافراشته میشود. در ساحل این دریای خون، جایی برای سازش و گفتگو باقی نمانده است. آیا چنین شکافی دیگر میتواند ترمیم شود؟ پاسخ قاطعانه، «خیر» است. این شکاف، نه تنها ناشی از اعمال خشونتبار اخیر است، بلکه ریشه در دهها سال بیاعتمادی، فساد و ستم دارد که اکنون به نقطهی اوج خود رسیده است. مردم دریافتهاند که راه بازگشت به گذشته، یا حتی ایجاد اصلاحات از درون این نظام، مسدود شده است. حکومت، با دستان خونین خود، هر پل ارتباطی را منهدم کرده و خود را در برابر ملتی قرار داده است که تنها خواستهاش، پایان این سایهی شوم بر زندگیاش است.
اما نکتهی تأملبرانگیز و در عین حال الهامبخش آنجاست که این «دریای خون»، به جای جدایی و تفرقه در میان مردم، آنان را در جبههای واحد، در برابر ظلم و ستم، متحد ساخته است. خون شهدای راه آزادی و عدالت، نقش چسبی مقدس را ایفا کرده که سلولهای پراکندهی جامعه را به یک نیروی واحد و منسجم تبدیل کرده است؛ مقاومتی که از درون خانههای داغداران و از کوچههای پر از وحشت، به خیابانها سرازیر گشته است. مردم دیگر تنها به دنبال گرامیداشت فردی نیستند، بلکه در پی عدالت برای همهی جانهای ربودهشدهاند. این همبستگیهای جدید، بیانگر بلوغ سیاسی و اجتماعی ملتی است که از تجربهی تلخ سرکوب، درسهای گرانبهایی آموخته است. این، نه تنها گزارشی از درد، بلکه روایتی از تولد مقاومتی جدید از دل فاجعه است؛ مقاومتی که از درون زخمهای عمیق یک ملت جوانه زده و اکنون به نیرویی غیرقابل مهار تبدیل شده است. در این زمستان، ملت توانست آنچه را که حکومت با خون میخواست مهار کند، به بستری برای تکامل مبارزهای نوین تبدیل سازد.
زمستان ۲۰۲۶ برای ایران، نه صرفاً فصلی سرد در تقویم یا مقطعی گذرا در صفحات پرشتاب تاریخ، بلکه نقطهی عطفی تعیینکننده و تاریخی است؛ لحظهای که در آن، خطوط سرنوشت یک ملت، با خون و ارادهای پولادین، بازنویسی میشود. این مقطع نه تنها گواهی است بر فاجعهای انسانی، بلکه عمیقتر از آن، شاهدی است بر دگردیسیِ قلبِ شکسته و جریحهدار یک ملت؛ جایی که دریای خونِ ریختهشده، دیگر نه نماد شکست، فاجعه یا پایان راه، بلکه سنگری مقدس و مستحکم است. این سنگر، نه با خشت و گل، که با جانها و رویاهای پرپرگشته بنا شده و در هر ذره از خاک آن، عزم راسخ ملتی برای رهایی و کرامت، ریشه دوانده است. پژواکِ رویاهای سوختهی جوانانی که پیش از چشیدن طعم زندگی، به کام مرگ فرو رفتند، و اشکهای پنهانی و گدازندهی مادرانی که هر شب در انتظار عزیزان خود، چشمانشان از بیخوابی و دلشوره تبدار است، اکنون به نیرویی فراتر از هرگونه سلاح و پروپاگاندا تبدیل شده است؛ نیرویی که همچون آتشی زیر خاکستر، مشروعیت آخرین بقایای یک نظامِ رو به زوال و در حال احتضار را، برای همیشه در شعلههای خشم، حقخواهی و فریاد عدالتطلبانهی ملت، خاکستر کرده است. این لحظه، پایانِ دورانی تاریک و پر از رنج است؛ دورانی که در آن، صدای مردم سرکوب میشد، رویاهایشان به خاک سپرده میشد و کرامت انسانیشان لگدمال میگشت. اما همزمان، آغازِ فصلی تازه و پر از امید نیز هست؛ فصلی که در آن، زخمهای دیرین ملت که سالیان سال بر پیکر آن سنگینی میکرد، نه به عامل تضعیف، بلکه به سرچشمهای خروشان و پایانناپذیر برای مقاومت، پایداری، همبستگی و امید به آیندهای روشنتر بدل شدهاند. این دگردیسی، نه تغییری ظاهری، بلکه تحولی ژرف و بنیادین در خودآگاهی ملی و روح جمعی ایرانیان است؛ تحولی که مسیر ایران را برای همیشه دگرگون خواهد کرد.
این رساله در پی آن است که نشان دهد چگونه تمامی این عوامل — بیخبری مادران، جوانیهای پرپرشده، انسانزدایی آماری، گسست ترمیمناپذیر میان مردم و حکومت، بحران اقتصادی، و سرکوب بیرحمانه همراه با سانسور — نه تنها به فروپاشی ملت منجر نشدند، بلکه به دگردیسی سوگ به مقاومت انجامیدند؛ و چگونه رنجها و خونریزیهای بیشمار، افزون بر از میان بردن مشروعیت حکومت، به نیرویی وحدتبخش تبدیل شدند که ملت ایران را به سوی آگاهی جمعی و ارادهای مشترک برای تغییر رانده است. این فرایند، ریشههای عمیقی در تجربهی تاریخی ایران دارد، اما در زمستان ۲۰۲۶ به نقطهی اوج خود رسید. وقتی حکومت، برای چندمین بار در طول دهههای اخیر، تمامی راههای مسالمتآمیز اعتراض و تغییر را مسدود کرد و با شدیدترین سرکوبها، هرگونه صدای مخالفی را در نطفه خفه کرد، مردم ایران راهی جز روی آوردن به اشکالی از مقاومت نیافتند که از عمق جراحتهای روحی و جسمیشان برمیخاست. اینجاست که میبینیم درد و رنج، دیگر سدی در برابر کنشگری نیست، بلکه خود به منبعی قدرتمند برای آن تبدیل شده است؛ نیرویی نه برای انتقامگیری فردی، بلکه برای تحقق عدالت جمعی و پایان دادن به دور باطل ظلم و ستم. این تجربهی مشترک از سوگ و ستم، همبستگیای ناگسستنی میان اقشار مختلف جامعه پدید آورده است؛ پیوندی که فراتر از مرزهای طبقاتی، قومیتی و مذهبی است، نه بر رهبری متمرکز، بلکه بر تجربهی مشترک درد و هدف مشترک رهایی استوار است، و در برابر هرگونه تلاش حکومت برای تفرقه، مقاومتی سازمانیافته و خودجوش از خود نشان میدهد. این تحول را باید از منظر یک حرکت عظیم تاریخی نگریست که از دل سوگ، سنگری مقدس برای آزادی بنا میکند؛ سنگری که هیچ قدرتی یارای برهم زدن آن را نخواهد داشت. این، چکیده و روح این رساله است که در ادامه، ابعاد مختلف آن با جزئیات بیشتری بررسی خواهد شد.
این دگردیسی، از یک سو، به طور مستقیم به افول و اضمحلال مشروعیت سیاسی و اخلاقی نظام حکومتی منجر شده است. نظام جمهوری اسلامی که خود را بر پایهی عدالت و اسلامیت بنا کرده بود، با اقدامات سرکوبگرانه، فساد گسترده و ناکارآمدیهای فاجعهبار اقتصادی، عملاً هرگونه ادعای مشروعیت خود را در چشم مردم و افکار عمومی بینالمللی از دست داده است. حکومتی که از خون مردم خود سود میبرد، «پول تیر» را از خانوادههای داغدار طلب میکند، با جسد عزیزانشان معامله میکند و با سلاح جنگی به سوی غیرنظامیان بیسلاح آتش میگشاید، دیگر نمیتواند ادعای خدایی یا حتی انسانیت داشته باشد و هیچ جایگاهی در دل و جان مردم ندارد. این اعمال نه تنها نقض فاحش حقوق بشر است، بلکه توهین آشکاری به وجدان بشری و اصول اخلاقی اولیه است. مشروعیت چنین حکومتی، نه تنها در بعد سیاسی، بلکه در بعد اخلاقی و انسانی نیز فرو ریخته است؛ و این، به معنای نهایی «عدم مشروعیت» است، جایی که حاکمیت از هرگونه پیوند اجتماعی با ملت خود گسسته شده است. این «دریای خون»، عمیقترین جداکننده میان حاکمان و محرومان است و همین شکاف ترمیمناپذیر، خود به عامل اصلی تزلزل و فروپاشی نهایی نظام بدل خواهد شد.
از سوی دیگر، این دگردیسی، پیامدهای عمیقتری نیز در بطن جامعهی ایران داشته است. رویاهای سوختهی جوانان، که در فریاد «هنوز جوانی نکردهام» تبلور یافتهاند، ندایی برای بیداری وجدان جمعی شدهاند و به جای ناامیدی و بیتفاوتی، به نیروی محرکهای برای مطالبهی آیندهای بهتر و عدالتمحورتر تبدیل گشتهاند. و مادرانی که نماد شکنجهی خاموش بیخبریاند، با «رقص سوگ» خود نشان دادهاند که ناامیدی در وجودشان به تصمیمی راسخ برای ایستادگی و تغییر بدل گشته است. فرهنگ جدیدی از مقاومت در حال شکلگیری است؛ فرهنگی که از دل رنج و سوگ، امید و اراده برای مبارزه را میپرورد. آنچه در پس بیخبریهای طاقتفرسا و جانهای بربادرفته پنهان مانده، نه انفعال یا تسلیم، بلکه دگردیسی عمیق و دردآلودی است که سوگ را از یک واکنش منفعلانه به یک نیروی فعال مقاومت تبدیل کرده است.
این تحول، در تاریکترین زوایای جامعه و در پس پردهی مالیاتهای بیرحمانه برای تحویل پیکر عزیزان نمود یافته است. آنجا که خانوادهها، برای بازپسگیری پارهی تنهایشان، مجبور به پرداخت «پول تیر» میشوند؛ واژهای که خود گویای عمق فاجعه و رذالت بیانتهای حاکمیتی است که نه تنها جان میستاند، بلکه از زخمهای بیکران بازماندگان هم سودجویی میکند. این اخاذی ظالمانه، نه تنها بار سنگین مالی را بر دوش خانوادههای داغدار تحمیل میکند، بلکه توهینی عمیق به انسانیت و نمادی از اوج بیرحمی و سنگدلی است. هر سکه که برای این «پول تیر» پرداخته میشود، نه تنها بخشی از دارایی خانوادههاست، بلکه قطرهای از خون مقدس و عزتی است که با پا گذاشتن بر آن، به مقاومت بدل میگردد. این عمل، سوگ را از خلوت خانهها بیرون کشیده و به عرصهی عمومی مبارزه میآورد؛ زیرا هر خانوادهای که مجبور به پرداخت چنین باجی میشود، زخم مشترکی را تجربه میکند که پیوندش را با نظام قطع کرده و آن را به شبکهای از داغداران متصل میسازد که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند جز زنجیرهای بیعدالتی.
این نوع از رنج، یعنی رنج تحقیرآمیز و سودجویانه، سوگ را به فرهنگی جدید و جمعی از مقاومت بدل کرده است. «دفن مخفیانهی فرزندان در حیاط خانهها» یا در آرامگاههای ناشناخته، خود فصلی غمانگیز از این فرهنگ است. مادری که مجبور است خود، قبر فرزندش را در کنج باغچه یا حیاط خانه حفر کند تا سایهی حکومت از سر جنازهی بیجان او نیز کوتاه شود، نه تنها درد فراق را تحمل میکند، بلکه عصیانی درون او شکل میگیرد که ریشهاش در نابودترین حالت انسانی است. این گورهای پنهان، نه تنها آرامگاه جوانان ربودهشدهاند، بلکه نمادهایی تلخ از شکاف میان مردم و حکومتی هستند که حرمت مرده را نیز نمیشناسد. این مراسم تدفین مخفیانه، به اعمال مقاومت منفرد، اما قدرتمند تبدیل شدهاند؛ اعمالی که با سکوت و در خلوت انجام میشوند، اما تأثیرشان بر روح جمعی جامعه به وسعت یک حماسه است. این مادران، با هر بیل خاکی که بر پیکر عزیزانشان میریزند، بذر مقاومتی را در خاک میکارند که ثمرش در آیندهای نه چندان دور، در شکل همبستگیهای جمعی و شورشهای عظیم نمود خواهد یافت.
در متن این سوگ جمعی و اجباری، «رقص سوگ» به مثابه یک اعتراف، یک فریاد بیصدا و نمادی از ناامیدی عمیق و در عین حال، تصمیمی راسخ برای ایستادگی، سر بر میآورد. این رقص، که پیش از این در مقبرهها یا در میان خانوادهها به عنوان بیان درد و غم رایج بود و ممکن است در وهلهی اول با سنتهای رایج عزاداری در تعارض به نظر آید، اکنون به حرکتی نمادین و معنادار و به نمادی از مبارزهای فعال و پویا تبدیل شده است که نه تنها اندوه را بیان میکند، بلکه آن را به نیرویی کنشگر تبدیل مینماید. در رقص سوگ، بدنها با نظمی ناآشنا به حرکت درمیآیند، نه برای نشان دادن شادمانی، بلکه برای بیان اینکه حتی در اوج درد و فقدان، روح مقاومت در کالبد جامعه زنده است. این رقص، نه رقص شادمانی، بلکه رقص پایداری و تابآوری است؛ نه پذیرش مرگ، بلکه به چالش کشیدن عاملان مرگ، و اعلام این نکته که جانهای رفته بیاثر نخواهند بود. این حرکت، فراتر از یک رقص صرف، به زبانی مشترک برای بیان ناگفتهها تبدیل شده است؛ زبانی که احساساتی را منتقل میکند که کلمات از بیان آن عاجزند، و به جهانیان اعلام میکند که این ملت تسلیم ظلم نخواهد شد و از سوگ خود، پلی برای رهایی خواهد ساخت. هر چرخش، هر قدم و هر حرکت در رقص سوگ، یک پیام روشن دارد: ما فراموش نمیکنیم، ما تسلیم نمیشویم، و با درد خود، پایههای مشروعیت شما را میلرزانیم. این دگردیسی از سوگ به مبارزه، خود نشانهای از بلوغ یک جنبش انسانی است؛ جنبشی که در آن، عمیقترین احساسات بشری به ابزارهایی قدرتمند برای تغییر تبدیل میشوند.
در دل این دگردیسی دردناک، پدیدهای شگفتانگیز و قدرتمند روی داده است: تبدیل زخمهای فردی به استراتژیهای جمعی مبارزه. «پول تیر» و دفنهای مخفیانه، دیگر حوادثی مجزا تلقی نمیشوند، بلکه به نقاط اشتراکی تبدیل گشتهاند که روایتهای بیشمار رنج را به یک داستان بزرگتر از ستم و مبارزه پیوند میزنند. هر خانوادهی داغدار، هر مادری که شبها با چراغ روشن بیدار میماند، هر پدری که ناگزیر به پرداخت «پول تیر» شده، به خودی خود به یک فعال مقاومت بدل گشته است. این مقاومتها، نه از دستور سازمانی واحد، بلکه از درد مشترک و از عمق وجودی که با بیعدالتی طعمدار شده، نشأت میگیرند. این جنبش، از پایین به بالا، از فرد به جمع، و از احساس به عمل گسترش مییابد.
فقدان یک رهبری متمرکز، که در بسیاری از جنبشها نقطه ضعف تلقی میشود، در مورد جنبش کنونی ایران، به یک نقطهی قوت تبدیل گشته است. مقاومت، نه از یک رأس، که از بطن جامعه، از دل خانوادهها، از مدارس و دانشگاهها، از بازارهای شهرها و از تمامی اقشار مردم ایران جوشیده و شکل گرفته است. این پراکندگی، به حکومت اجازه نمیدهد که با از میان برداشتن یک فرد یا گروه، جنبش را خاموش کند. این نوع مقاومت، ارگانیک و خودجوش است؛ از خود زندگی مردم سرچشمه میگیرد و ادامهی حیاتش به ارادهای جمعی وابسته است که در عمق وجود هر ایرانی ریشه دوانده. حتی کسانی که تا پیش از این، امید به اصلاحات از درون داشتند، اکنون از این توهم بیرون آمده و دریافتهاند که راهی جز مقاومت فراگیر وجود ندارد. رویاهای سوختهی جوانان و اشکهای پنهانی مادران، به قدرتی نامرئی، اما بیاندازه قدرتمند تبدیل شدهاند که از هر سلاحی کارآمدتر است؛ قدرتی که هر شب در خانههایی که چراغهایشان روشن میماند و هر لحظه در فریادهای «هنوز جوانی نکردهام» صدها حسین محمودیبرام، زنده است.
این دگردیسی سوگ به سنگر مقاومت، تنها یک واکنش احساسی نیست، بلکه یک استراتژی بقا است. وقتی زندگی معمولی تحت سرکوب و تهدید دائمی قرار میگیرد، هر عمل روزمره، هر تجمع سوگواری، و هر امتناع از فراموشی، به یک عمل سیاسی تبدیل میشود. این مقاومت، بسیار فراتر از شعارها و تجمعات سیاسی، به یک مقاومت فرهنگی و وجودی بدل گشته است. در این فرهنگ نوین مقاومت، حتی گریهی پنهانی مادران در سوگ فرزندانشان، یا رقصهای پر از اندوه بر مزارشان، شلیکهایی خاموش به قلب مشروعیت نظام است. هر مراسم خاکسپاری، هر سالگرد جانباختگان، و هر یادی از آنان، به نقطهی عطفی برای همبستگی و تقویت عزم ملی تبدیل میشود. این مقاومت، متراکم و پنهان، اما با قدرتی بیسابقه در حال رشد است؛ جریانی که رگهای جامعه را از خون و درد لبریز کرده و اکنون به شریان حیاتی مقاومت جمعی بدل گشته است. دریای خون، نه تنها فاجعهای عمیق، بلکه مرز جدایی میان دو دوران است: دوران ستم و دوران مقاومت برای آزادی؛ مرزی که با وجود میلیونها شاهد خونین، هرگز فراموش نخواهد شد.
این مرز خونین که میان حاکمیت و مردم کشیده شده، نتیجهی فرایندی پیچیده اما قابل تحلیل است؛ فرایندی که در آن رخدادهای خونین و شکنجههای بیخبری، با بحرانهای اقتصادی و تلاش مذبوحانهی حکومت برای سرپوش گذاشتن بر حقیقت در هم تنیدهاند. خشونت بیسابقهی حکومتی، در کنار سیاستهای اقتصادی فاجعهبار و ابزارهای سرکوب اطلاعاتی، نه تنها نتوانسته شعلههای اعتراض را خاموش کند، بلکه –پارادوکسیکال اما واقعی– به رادیکالیزهشدن مقاومت و تعمیق عزم مردم برای تغییر منجر شده است. بهار ارادهی ملت، از دل زمستان خونین سرکوب، جوانه زده است.
نخستین و برجستهترین عامل در این معادله، بیشک، شدت و سبعیت سرکوب حکومتی است. تحلیل سازوکارهای سرکوب در زمستان ۲۰۲۶ نشان میدهد که حکومت، مرزهای معمول «کنترل شورش» را پشت سر گذاشته و به عملیاتهایی شبیه به جنگ تمامعیار داخلی روی آورده است. دیگر نه با گلولههای مشقی یا حتی ساچمهای، بلکه با سلاحهای سنگین و تاکتیکهای نظامی علیه غیرنظامیان بیدفاع مواجهیم. شاهدان عینی مستند کردهاند که در شهرهایی چون کرج، استان البرز، مسلسلهای سنگین DShK که برای میدانهای نبرد طراحی شدهاند، بیرحمانه علیه مردمی که تنها سلاحشان فریاد عدالت بود، به کار گرفته شدند. این اقدام، نه یک اشتباه تاکتیکی، بلکه تصمیمی آگاهانه برای گسترش ترس و نمایشی از قدرت مطلق بود؛ اما نتیجهی آن معکوس از آب درآمد. هنگامی که یک حکومت، مردم خود را با تسلیحات جنگی هدف قرار میدهد، خود را لاجرم در جایگاه یک دشمن اشغالگر قرار میدهد و به این ترتیب، هرگونه مشروعیت باقیمانده را از دست میدهد.
شدت این سرکوب تا بدانجا پیش رفت که گزارشها از «شلیک نهایی» به مجروحین افتاده حکایت میکنند. تصور وضعیت انسانی که پس از اصابت گلوله بر زمین افتاده و بیدفاع گشته، سپس توسط نیروهای امنیتی با شلیک نهایی به قتل میرسد، فراتر از درک هر وجدان بیداری است. این عمل، نه فقط کشتار، که اعدام در ملأ عام است؛ کشتاری هدفمند که نه تنها برای جلوگیری از مداوای مجروحان و افزایش آمار تلفات صورت میگیرد، بلکه برای القای وحشتی عمیق و غیرقابل تصور در جامعه. چنین صحنههایی، از جمله قتل هدفمند معترضانی که پیشتر تسلیم شده بودند، بهویژه در رشت و دیگر شهرها مستند شده و نشاندهندهی دستورالعملهای صریح از بالا برای مقابله با اعتراضات به هر قیمتی است. هدف قراردادن چشمها و سر معترضان –بهویژه جوانان– به تاکتیکی رایج تبدیل شده بود؛ تاکتیکی که قصد داشت روح مقاومت را با هدف قراردادن نمادهای آینده و اندیشه در هم بشکند، اما به جای آنکه بینایی را از مردم بگیرد، دید آنها را نسبت به چهرهی واقعی حکومتی که هیچ حد و مرزی برای خشونت نمیشناسد، شفافتر کرد. همین اعمال وحشیانه، به جای شکستن عزم، آن را فولادین ساخت. هنگامی که انسان در برابر چنین سبعیتی قرار میگیرد، یا تسلیم میشود یا برمیخیزد؛ ملت ایران مسیر دوم را برگزید. وقتی جان و هستی فرد در معرض نابودی کامل قرار گیرد، ترس مفهوم خود را از دست میدهد و جای خود را به شجاعتی مطلق میدهد. این خشونت، به منبعی برای تغذیهی خشم مقدس و ایجاد پیوندی عمیقتر میان معترضان تبدیل شد؛ پیوندی که از همدلی در رنج مشترک و عزم برای انتقامِ ناموسِ به تاراج رفتهی ملت، نیرویی خارقالعاده میسازد که دیگر از تهدید مرگ نیز نمیهراسد. هر گلولهای که شلیک شد، هر نفرینی که بر زبان جاری گشت، هر جوانی که پرپر شد، به جای خاموش کردن شعلههای اعتراض، به هیزمی برای شعلهورتر کردن آتش مقاومت تبدیل گشت.
همزمان با این سرکوب قهری، عوامل اقتصادی نیز به عنوان کاتالیزورهای قدرتمندی عمل کردند که مطالبات را از حیطهی اقتصادی صرف به سطح سیاسی و ریشهای ارتقاء دادند. رئیسجمهور وقت، مسعود پزشکیان، در ۱ ژانویه ۲۰۲۶، با اعلام پایان نرخ ارز یارانهای، تصمیم اقتصادی مهمی را اتخاذ کرد که به «کاتالیزوری فوری» برای ناآرامیهای بعدی تبدیل شد. این اقدام، که به زعم دولت به منظور کاهش کسری بودجه و کنترل تورم صورت گرفت، در عمل به سقوط آزاد ارزش پول ملی و جهش قیمتها، بهویژه در کالاهای اساسی، منجر شد. ریال ایران در برابر ارزهای خارجی به پایینترین سطوح تاریخی خود رسید و قدرت خرید مردم عادی به طرز بیسابقهای کاهش یافت. فقر و فلاکت اقتصادی، که سالها زیر سایهی سرکوب و مدیریت ناکارآمد پنهان مانده بود، اکنون آشکارتر از همیشه رخ نمود.
این وضعیت، میلیونها نفر را در آستانهی فقر مطلق قرار داد و حتی طبقهی متوسط را نیز به پایینترین قشرها سوق داد. دیگر صحبت از تأمین معیشت روزمره بود، نه فقط رفاه. «سقوط ریال و تورم سرسامآور» که ماهها و سالها بر مردم فشار آورده بود، اکنون به نقطهی انفجار رسید. وقتی نان شب دغدغهی اصلی میشود، وقتی داراییهای چند دهه کار و تلاش در عرض چند ماه به خاکستر بدل میشود، دیگر برای مردم چیزی برای از دست دادن نمیماند. در چنین شرایطی، اعتراضات که در ابتدا با انگیزههای صرفاً اقتصادی آغاز شده بودند –مانند اعتراض به قیمت نان یا ارز– به سرعت به سمت مطالبات ریشهایتر و سیاسیتر حرکت کردند. مردمی که سالها با وعدههای پوچ و شعارهای بیعمل سرگرم شده بودند، دریافتند که ریشهی مشکلات اقتصادی نه در تحریمهای خارجی یا سوءمدیریتهای جزئی، بلکه در ساختار فاسد و ناکارآمد حکومتی است که قادر به ادارهی حداقلهای زندگی شهروندان خود نیست، و بدون تغییر ریشهای در ساختار قدرت، هیچ امیدی به بهبود اوضاع اقتصادی نخواهد بود. این دگردیسی مطالبات، از «اقتصادی» به «سیاسی»، نقطهی عطفی در حرکت اعتراضات بود و ملت را، به معنای واقعی کلمه، رادیکالیزه کرد. خشم از فقر و بیچارگی، به خشم از نظامی تبدیل شد که مردم تنها راه نجات را در کنار گذاشتن آن دیدند؛ و بدینسان، رنج اقتصادی نیز به ابزاری برای مقاومت و سرپیچی از سیستم مستبد بدل گشت.
در میانهی این خشونت بیسابقه و بحران اقتصادی عمیق، حکومت برای کنترل روایت و پنهان کردن ابعاد فاجعه، به حربهای قدیمی و آشنا متوسل شد: سانسور و قطع اینترنت. در ۸ ژانویه ۲۰۲۶، دولت، در اقدامی هماهنگ، دسترسی به اینترنت را به طور وسیعی مسدود کرد تا «تصاویر خشونت را پنهان کند». این تاکتیک، که در اعتراضات سالهای ۲۰۱۹ و ۲۰۲۲ نیز به کار گرفته شده بود، در زمستان ۲۰۲۶ با شدت و فراگیری بیشتری اعمال گردید. هدف از این کار، پنهان کردن تصاویر و اخبار خشونتهای حکومتی، جلوگیری از سازماندهی اعتراضات و ایجاد «خفقان اطلاعاتی» بود. جمهوری اسلامی به درستی دریافته بود که اینترنت و شبکههای اجتماعی، شریان حیاتی جنبشهای اعتراضی نوین هستند. دستور مستقیم آیتالله خامنهای برای ممنوعیت دائمی پلتفرمهای خارجی مانند واتساپ، اینستاگرام و یوتیوب و توسعهی یک «پلتفرم ملی اینترنت»، نشان از عمق هراس حکومت از شفافیت و جریان آزاد اطلاعات داشت.
اما این تلاش برای سرپوش گذاشتن بر حقیقت، نه تنها موفقیتآمیز نبود، بلکه خود به نمادی از تلاش مذبوحانهی نظام برای پنهانسازی جنایات و ناتوانیاش در کنترل جریان اطلاعات بدل گشت، و حتی به سوژهای برای طنز و تمسخر در میان مردم تبدیل شد. در عصر ارتباطات جهانی، قطع کامل دسترسی به اطلاعات، عملاً ناممکن است. اخبار جنایات حکومتی، هرچند با تأخیر و کندی، سرانجام از کانالهای مختلف، از جمله شبکههای ماهوارهای، تماسهای تلفنی نقطهای، و پیامرسانهای رمزگذاریشده، به خارج درز پیدا کرد. مردم به شیوههای زیرزمینی و خلاقانه برای دور زدن فیلترینگ و شکستن جو سکوت متوسل شدند؛ و داستانها و تصاویری که به سختی از زیر تیغ سانسور عبور میکردند، تأثیر بسیار عمیقتری بر افکار عمومی داخلی و خارجی میگذاشتند، چرا که نمادی از مبارزهای نابرابر با یک نظام تمامیتخواه بودند. مردم ایران، که سالهاست تحت سانسور شدید رسانههای داخلی قرار دارند، اینترنت را راهی برای دسترسی به حقیقت و ابراز وجود خود میدانستند؛ محروم کردن آنها از این ابزار، توهینی به عقلانیتشان تلقی شد و باورشان به دروغگویی و پنهانکاری حکومت را عمیقتر کرد. قطع اینترنت، به جای خاموش کردن خشم، تنها آن را متراکمتر و ریشهدارتر ساخت و عزم مردم را برای مقاومت و افشای چهرهی واقعی حکومت جزمتر کرد.
در نهایت، تلاقی این سه عامل –سرکوب وحشیانه، بحران اقتصادی عمیق، و سانسور ناموفق اطلاعاتی– به جای آنکه اعتراضات را خنثی کند، به تعمیق و رادیکالیزهشدن آن انجامید. خشونت سیستماتیک حکومت، جامعه را از آستانهی تحمل عبور داد و با پایان دادن به هرگونه امیدی به اصلاحات درونی، مردم را به سمت تنها گزینهی باقیمانده سوق داد: تغییر ریشهای. بحران اقتصادی، مطالبات را از معیشت به موجودیت نظام کشاند. و سانسور نیز، پرده از چهرهی یک رژیم دروغگو و ترسو برداشت. هر یک از این عوامل، به تنهایی، میتوانست بحرانی جدی برای هر حکومتی ایجاد کند، اما اجتماع هر سه در زمستان ۲۰۲۶، طوفانی تمامعیار به پا کرده است که «دریای خون» را عمیقتر و خروشانتر ساخته و مشروعیت نظام حاکم را برای همیشه به چالش کشیده است. دیگر نه اعتراض صرف، که عصیانی است از اعماق جان ملتی که تصمیم به پس گرفتن سرنوشت خود گرفته است.
در برابر این طوفان خشم فزاینده، رویکرد حکومت پاسخی جز انکار و سرکوب ندارد؛ پاسخی که نه از سر قدرت، بلکه از ضعف مطلق و ناتوانی در مواجهه با واقعیت ریشه میگیرد. گویی نظامی که خود را تجسم ارادهی الهی میداند، تاب تحمل خطا در برآوردها یا شکست در کنترل را ندارد و تنها راه را در پاک کردن صورت مسئله میبیند، حتی اگر این صورت مسئله میلیونها انسان خشمگین باشد. تناقض در آمارهای رسمی کشتهشدگان، نمودی بارز از همین راهبرد انکار است. در حالی که سازمانهای حقوق بشری بینالمللی از دهها هزار کشته و ناپدیدشده سخن میگویند –برخی برآوردها (مانند آژانس خبری فعالان حقوق بشر) تا بیش از ۴۲ هزار نفر کشته و دستگیرشده تا اواسط ژانویه را مستند کردهاند و برخی منابع وزارت بهداشت از بیش از ۳۰ هزار کشته تنها در دو روز ۸ و ۹ ژانویه خبر میدهند–، حکومت با ارائهی ارقامی چون ۳۱۱۷ نفر، تعداد قربانیان را به طرز وقیحانهای کمتر از واقعیت اعلام میکند. این بیاعتنایی به انسانیت، که حتی در مرگ فرزندان این سرزمین نیز از فریبکاری دست نمیکشد، نه تنها پذیرفته نمیشود، بلکه هر آمار رسمی را به سندی دیگر بر دروغگویی و بیوجدانی حکومت بدل میکند. هر رقمی که حکومت به دروغ اعلام میکند، گویی نمکی است که بر زخمهای عمیق ملت پاشیده میشود و هر بار لایهای تازه از بیاعتمادی و انزجار را میسازد.
همزمان با استراتژی انکار، اقدامات قضایی نیز به شکلی بیسابقه و تهاجمی به کار گرفته شدهاند. احکام اعدام و زندانهای طولانیمدت برای معترضان، نه تنها بدون رعایت ابتداییترین موازین دادرسی عادلانه صادر میشوند، بلکه با هدف ایجاد ترس و وحشت عمومی و مهار اعتراضات به شدت تبلیغ و اجرا میشوند. اعدامهای سریع و پنهانی، پروندهسازیهای مبهم و اعترافات اجباری، همگی برای نمایش قدرتی پوشالی و بازدارندگی کاذب طراحی شدهاند. این اقدامات، در نگاه اول، ممکن است بتوانند گروههایی از مردم را از حضور در خیابانها باز دارند، اما در عمل، دلبستگی مردم به نظام را بیش از پیش سست کرده و آنها را به این باور رسانده است که این نظام، از هیچ نوع اقدام غیرانسانی و ضدبشری، حتی اعدام جوانان بیگناه، برای حفظ قدرت خود فروگذار نخواهد کرد. این ترفند، دیر زمانی است که از کارایی افتاده است.
در دل این کارزار قهرآمیز، دستگیری سازمانیافتهی اصلاحطلبان و فعالان حقوق بشری، به کمپینی سیستماتیک علیه هرگونه صدای مخالفت داخلی تبدیل شده است. حکومت، نه تنها معترضان کف خیابان را سرکوب میکند، بلکه تمام کسانی را که حتی در چارچوبهای قانونی و مسالمتآمیز سعی در انتقاد یا اصلاح دارند، به عنوان دشمن طبقهبندی کرده و هدف قرار میدهد؛ از روزنامهنگاران، وکلای دادگستری و هنرمندان گرفته تا شخصیتهای سیاسی که زمانی در بدنهی همین نظام جای داشتند. با مسدود کردن تمام کانالهای رسمی و غیررسمی برای ابراز نارضایتی و درخواست تغییر، حکومت به مردم این پیام واضح را منتقل میکند که هیچ راهی جز مقاومت و کنشگری از پایین برای آنها باقی نمانده است، و با حذف هرگونه دریچهی امید به اصلاح از درون، نیروهای اپوزیسیون و منتقدان را به اتحاد و همبستگی در سطحی غیرقابل تصور وادار کرده است. وقتی حتی «منتقدان خودی» نیز به زندان میافتند یا اعدام میشوند، مفهوم اصلاح و تعدیل، به کلی از قاموس سیاسی کشور رخت برمیبندد و عرصه برای تنها یک گزینه آماده میشود: انقلاب.
اما طنز تلخ ماجرا اینجاست که تمامی این تدابیر سرکوبگرانه –از انکار آماری تا اعدامهای بیرحمانه و حذف مخالفان– نه تنها مؤثر واقع نشدهاند، بلکه نتیجهای معکوس به بار آوردهاند؛ واقعیتی که تحلیلگران خارجی نیز به آن اذعان دارند. هر اقدام سرکوب تازهای، زمینه را برای اتحاد و قوام یافتن بیشتر مردم در برابر نظام فراهم آورده است. حکومت، با این اقدامات، عملاً خود را در برابر ملت قرار داده و تمامی پیوندهای باقیماندهی مشروعیت با مردم را قطع کرده است؛ و رابطهی میان حکومت و ملت به نقطهای بیبازگشت رسیده است. این سرکوبها، سوگ را به سنگر، و اندوه را به ارادهای پولادین برای تغییر تبدیل کردهاند. «رقص سوگ» نمادی از همین دگردیسی عمیق احساسی است؛ جایی که درد و اندوه، به انرژیای برای مبارزه و تداوم اعتراضات تبدیل میشود. مردم، دیگر از مرگ نمیهراسند، چرا که ارزشهای انسانیت و کرامت، فراتر از هر نوع ترسی برایشان معنا یافته است. دریای خون، محلی شده است که مقاومت از دل آن بازتولید میشود و نیروی خود را از همین خونهای ریختهشده تغذیه میکند؛ خونهایی که به جای رنگ باختن، به رنگ پایداری و عزم راسخ برای کسب آزادی درآمدهاند.
این رفتار حکومت، شبیه پزشکی است که برای درمان یک بیماری، تمام عضوهای سالم بیمار را نیز با تیغ جراحی میزند؛ سرانجام نه تنها بیمار درمان نمیشود، بلکه کاملاً از پا میافتد. با هر دستگیری جدید، با هر اعدام، با هر خبر دروغین، حکومت نه تنها به پایههای خود ضربه میزند، بلکه تندباد خشم را شدیدتر میسازد. دیگر هیچ دایرهای برای گفتوگو و هیچ پلی برای عبور از این شکاف عمیق باقی نمانده است. مردم در برابر سیستمی قرار گرفتهاند که نه تنها از پذیرش اشتباهات خود سر باز میزند، بلکه به شکلی تمامیتخواهانه، هرگونه صدا و نشانهی حیات مخالف را سرکوب میکند. در این وضعیت، مقاومت نه یک تاکتیک، بلکه یک انتخاب وجودی، یک ضرورت حیاتی، و تنها راه ممکن برای بازپسگیری کرامت و آیندهی از دست رفته به نظر میرسد. این مبارزه، دیگر به مطالبات اقتصادی یا سیاسی محدود نیست؛ بلکه مبارزهای برای بازگرداندن انسانیت و زندگی است. این خودِ نظام است که با اصرار بر مسیر سرکوب و انکار، به تحکیم مقاومت مردم و مشروعیتزدایی از خود دامن میزند، و زمینه را برای انفجار نهایی آماده میکند.
زمستان ۲۰۲۶، که با سیاهی و درد آغاز شد و هر روزش با صدای گلوله و نالههای داغدیدگان در هم آمیخته بود، به نقطهای محوری و برگشتناپذیر در تاریخ معاصر ایران تبدیل گشت. این زمستان، بر خلاف تمام زمستانهای پیشین، تنها به سرمای استخوانسوز طبیعت محدود نماند، بلکه یخزدگیِ قلبهایی را به همراه داشت که از بیعدالتی و ستم رنج میبردند. با این همه، تمامی رنجها، بیخبریهای طاقتفرسا، جوانان پرپرشدهای که هر کدام دنیایی از آرزو بودند و دریای خونی که بیوقفه بر زمین تشنهی ایران جاری شد، هرگز به فروپاشی و از هم گسیختگی ملت منجر نشد. در کمال شگفتی، این مصائب خود به کاتالیزوری قوی و بیسابقه برای دگردیسی سوگهای فردی و جمعی به سنگری مقدس و مستحکم از مقاومت ملی تبدیل شدند. هر قطرهی خون، به جای آنکه نشانهای از شکست باشد، بذر جدیدی از آزادی و ایستادگی را در دل خاک ایران کاشت؛ بذری که با اشک مادران و فریادهای عدالتخواهی ملت آبیاری شد و اکنون نهالی تنومند از امید را نشان میدهد.
تلاشهای مذبوحانهی حکومت برای انکار واقعیت، برای سرکوب سازمانیافتهی قضایی و سانسورهای بیرحمانه و سیستماتیک، نه تنها نتوانستند شعلههای خشم و اعتراض را خاموش کنند، بلکه به مشروعیتزدایی کامل نظام حاکم در چشم ملت منجر گشتند. هر زندان، هر اعدام، هر تکذیب، هر قطع اینترنت، گویی تیغی بود که آخرین ریشههای اعتماد و باور مردم به ساختار قدرت را قطع میکرد. دیگر هیچ پردهای برای پنهان کردن حقیقت و هیچ توجیهی برای اعمال خشونت و بیعدالتی باقی نمانده بود. مردم ایران، با چشمانی باز و قلبی جریحهدار، شاهد فروپاشیِ نهاییِ هرگونه اعتبار و مشروعیت حکومتی بودند که خود را میراثدار انقلاب میدانست، اما عملاً به قاتل رویاهای یک ملت تبدیل شده بود.
این رویدادها، با تمام تلخیها و فجایع بیشماری که به بار آوردند، سرآغاز تولد مقاومتی نوین و پایدار در ایران را بشارت میدهند؛ مقاومتی که نه از محاسبات سیاسی ناسیونالیسم یا منافع اقتصادی، بلکه از عمق رنجهای انسانی و زخمهای روحی یک ملت سرچشمه میگیرد. این مقاومت، ریشه در خانههایی دارد که شبها چراغشان روشن میماند، در فریاد جوانی که «هنوز جوانی نکرده» بود، و در «رقص سوگ» مادرانی که به جای اشک، اراده و عزم راسخ را در حرکات خود فریاد زدند. نه «پول تیر» و نه دفن مخفیانهی پیکر عزیزان، هیچ کدام نتوانستند شعلههای پنهان مقاومت را خاموش کنند؛ برعکس، هر کدام از این جنایات، به پارهای از سوخت برای این شعله تبدیل گشتند و آن را فروزانتر ساختند.
این دگردیسی عمیق، پیامدهای بلندمدتی برای آیندهی ایران خواهد داشت که فراتر از هرگونه تحلیل سطحی سیاسی است. جامعهی ایران، که روزی از بیتفاوتی و ناامیدی رنج میبرد، اکنون به بلوغی جمعی دست یافته است. مردم نه تنها از قربانی بودن عبور کردهاند، بلکه مسئولیت سرنوشت خود و آیندهی فرزندانشان را به عهده گرفتهاند. این مسئولیتپذیری جمعی، پیوستگی و همدلی بیسابقهای را میان اقشار مختلف جامعه، از هر قومیت و مذهبی، پدید آورده است؛ پیوندی ناگسستنی که بر اساس درد مشترک و آرزوی مشترک برای آزادی و کرامت انسانی شکل گرفته است. این رویدادها، پایه و اساس یک هویت ملی جدید را فراهم آوردهاند؛ هویتی که دیگر بر گذشتهای پرشکوه یا ایدئولوژیهای تحمیلی بنا نشده، بلکه بر مقاومت در برابر ستم و فداکاری برای آیندهای روشنتر استوار است.
امید به فردایی آزاد و روشنتر، اکنون نه یک رویای دستنیافتنی، بلکه به یک ضرورت حیاتی و یک باور عمیق در دل ملت ایران تبدیل شده است. این امید، از دل همین دریای خون، با همت و ارادهی ملتی که از خودگذشتگی را در عمل آموخته است، طلوع خواهد کرد. آیندهی ایران، از دل ویرانیها و رنجهای زمستان ۲۰۲۶، به شکلی متفاوت رقم خواهد خورد. این آینده، نه با سرکوب و انکار، بلکه با عدالت و بازپسگیری حقوق از دست رفته، با کرامت و احترام به هر شهروند ایرانی ساخته خواهد شد. دیگر کسی نمیتواند فراموش کند که هزاران جوان، زندگی خود را فدای این آرزو کردند. خون آنها، جوهری شد که بر صفحات تاریخ نوین ایران، عهدی ناگسستنی میان ملت و آزادی نوشت.
این فصل از تاریخ ایران، نه با مرگ و پایان، بلکه با تولد و آغازگرایشی به سمت رهایی و رستگاری بسته میشود. از خاکستر رنجها، ققنوس مقاومت برمیخیزد و بالهایش را به سوی افق روشن فردا میگشاید. این طلوع، نویدبخش پایان دوران تاریکی و ستم است؛ پایانی که نه از سر ناتوانی، بلکه از سر ارادهای پولادین و ایمانی عمیق به آزادی پدید آمده است. ایران، با گذر از این زمستان سخت و پردرد، قویتر، متحدتر و مصممتر از همیشه، به سوی آیندهای گام خواهد برداشت که در آن، پژواک فریادهای عدالتخواهی و رویاهای پرپرشده، به سرود ملی آزادی بدل خواهد شد. این مبارزه، نه تنها برای یک تغییر سیاسی، بلکه برای بازتعریف انسانیت، برای بازپسگیری کرامت و برای بازسازی روحی است که در طول سالیان متمادی زیر سایهی استبداد پژمرده بود. ملت ایران، اکنون در آستانهی طلوعی است که نور آن نه تنها مرزهای این سرزمین را روشن خواهد کرد، بلکه شعلهی امیدی برای تمام مظلومان جهان خواهد بود. این آینده، دیر یا زود، با اراده و عزم راسخ این ملت، قطعاً فرا خواهد رسید.
عبدالرضا اژدری