
زمامداران ایران
10.9.2026
آیا سیستم سیاسی حاکم بر ایران در چنبرهی یک تکرار بیپایان گرفتار شده است؟ این پرسش ،بیش از آنکه انتقادی سیاسی باشد، یک معمای تحلیلی را پیش روی ما میگذارد. نظامی که خود را نقطهی اوج یک تاریخ طولانی در طلب استقالل و حاکمیت ملی معرفی میکند ،در عمل الگوهای رفتاری ثابتی را به نمایش میگذارد که به نظر میرسد بلوغ سیاسی را نه تنها به تأخیر میاندازد ،بلکه اساسًا آن را ناممکن میسازد .این تناقض میان ادعای دستیابی به خودمختاری نهایی و واقعیت یک الگوی تکرارشونده ،نقطهی عزیمت این مقاله است.
چرخههای مداوم بحرانآفرینی خارجی ،بسیج داخلی در برابر یک دشمن همیشگی و بازتولید ساختارهای اقتدارگرایانه، بیش از آنکه به تصمیمات تاکتیکی و مقطعی شباهت داشته باشند ،به نظر میرسد از منطقی عمیق تر و جبری تر پیروی میکنند. این الگوها آنچنان پایدار و ریشهدار به نظر میرسند که گویی بخشی از ذات و هویت این سیستم سیاسی شدهاند .این مشاهدات ما را به پرسش اصلی رهنمون میشود : آیا این تکرار ،یک استراتژی آگاهانه برای بقاست یا نشانهای از یک ناتوانی ساختاری در عبور از مرحله ای خاص از رشد سیاسی؟ آیا این سیستم قادر به یادگیری و تحول است یا محکوم به بازآفرینی بیپایاِن همان درامی است که خود را در آن تعریف کرده است؟
این پدیدهی تکرار ،صرفًا در حوزهی سیاست خارجی یا ضدغربی خلاصه نمیشود ،بلکه در تار و پود ساختار نهادی سیستم تنیده شده است .ساختار قدرت در جمهوری اسالمی ،آنچنان که تحلیلها نشان میدهند ،یک دیکتاتوری کلاسیک فردی نیست ،بلکه شبکهای پیچیده از نهادهای تودرتو است که برای تضمین تداوم یک ایدئولوژی خاص طراحی شدهاند. جایگاه رهبر به عنوان رأس هرم قدرت ،با اختیاراتی تقریبًا مطلق بر تمام شئون نظامی ،قضایی و رسانهای ،در کنار نهادهایی چون شورای نگهبان که وظیفهی خالصسازی ایدئولوژیک قوانین و نامزدها را بر عهده دارد و سپاه پاسداران که نه تنها یک نیروی نظامی ،بلکه یک امپراتوری عظیم اقتصادی و بازیگری تعیینکننده در سیاست خارجی است ،همگی ساختاری را تشکیل می دهند که هدف اصلی آن ،نه مدیریت تحول ، بلکه حفظ وضعیت موجود و بازتولید دائمی اصول بنیادین انقلاب اسلامی است.
این معماری قدرت ،به خودی خود ،یک ماشین تولید تکرار است .با حذف یا تضعیف هرگونه صدای بدیل و مسدود کردن مسیرهای تحول قانونی ،سیستم اعمال گزینهای جز بازگشت به الگوهای آزمودهشدهی خود باقی نمیگذارد .البته میتوان این الگوی تکرار را نه از منظر آسیب شناسی ،بلکه از دیدگاه واقعگرایی سیاسی تفسیر کرد .از این منظر ،رفتار جمهوری اسالمی نه نشانهی عدم بلوغ ،بلکه یک استراتژی حسابشده و موفق برای بقا در محیطی متخاصم است .در این خوانش ،دشمنی با غرب و بحرانآفرینیهای منطقهای ،ابزارهایی کارآمد برای تحکیم حاکمیت داخلی ،منحرف کردن افکار عمومی از مشکالت اقتصادی و اجتماعی و حفظ انسجام نیروهای وفادار به سیستم هستند .اما این تفسیر ،هرچند در سطح تاکتیکی قانعکننده به نظر میرسد ،از پاسخ به پرسشی عمیقتر عاجز است :چرا بقای این سیستم ،به طور گریزناپذیری ،به این استراتژی خاص گره خورده است؟ چه چیزی در ذات این نظام وجود دارد که آن را وامیدارد تا هویت و مشروعیت خود را نه بر اساس یک پروژهی ایجابی و توسعهمحور ،که عمدتًا بر پایهی نفی و تضاد با یک «دیگری» بزرگ بنا کند؟ اگر یک نظام
سیاسی برای زنده ماندن ،ناگزیر از تکرار دائمی یک سناریوی منازعهآمیز باشد ،آیا میتوان حاکمیت برآمده از آن را حاکمیتی بالغ و مستقل نامید؟ اینجاست که مرز میان استراتژی عقالنی و اجبار ساختاری باریک میشود و برای عبور از این ابهام ،باید تحلیل را از سطح نهادهای سیاسی به الیههای عمیقتر روانشناختی منتقل کرد.
شاید کلید فهم این تکرار جبری ،نه در استراتژیهای سیاسی ،که در معماری روانیای نهفته باشد که هم فرد و هم ساختار کالن را شکل میدهد .مشاهدات بالینی از روان ایرانی ،سرنخ شگفتانگیزی به دست میدهد. بیماری که در اتاق درمان ،در برابر درمانگر خود را «هیچ» یا «خدمتگزار» میخواند و درمانگر را «استاد» یا «سرور» خطاب میکند ،صرفًا در حال تعارف نیست؛ او در حال بازنمایی ناخودآ گاه یک تاریخ طوالنی از رابطهی فرد و قدرت در این سرزمین است .این «هیچ» انگاشتن خود در برابر یک مرجع قدرت ،پژواک صدای یک «فراخود» سرکوبگر و بیرونیشده است؛ فراخودی که نه یک قطبنمای اخالقی درونی ،بلکه یک قاضی ابدی و خارجی است که فرد را تحت نظارت دائمی قرار میدهد .این ساختار روانی ،که به تعبیر فروید محصول درونیسازی فشارهای بیرونی در طول تاریخ است ،در بستر فرهنگ ایرانی به نظر میرسد به طور کامل درونی نشده و همچنان در قامت یک نیروی خارجی عمل میکند .این منطق روانی ،وقتی به سطح سیاست کالن تسری مییابد ،نظامی را میآفریند که خود را به مثابه یک «فراخود بیرونیشده» برای کل جامعه تعریف
میکند .این سیستم ،همانند آن بیمار ،برای تعریف خود نیازمند یک «دیگری» بزرگ و مقتدر است تا در برابر آن ،هویت خود را از طریق نفی و ستیز سامان دهد .دشمن خارجی ،دیگر یک انتخاب استراتژیک نیست ،بلکه یک ضرورت روانشناختی برای تخلیهی تنشهای درونی و تثبیت اقتدار است .بنابراین ،پرسش از تکرار در سیاست ایران ،ما را به فراتر از تحلیلهای ژئوپلیتیک یا ساختاری صرف میبرد و به قلب رابطهی میان روان فردی و ساختار سیاسی هدایت میکند .اگر رفتار سیستم ،بازتاب یک منطق روانی عمیقتر باشد که در آن استقالل فردی و بلوغ روانی سرکوب شده و جای خود را به اطاعت از یک مرجع قدرت بیرونی داده است ،آنگاه تکرار الگوهای رفتاری نه یک نقص ،بلکه کارکرد اصلی سیستم است .این سیستم برای بقای خود ،ناگزیر است که جامعه را در موقعیت «فرزند» و خود را در جایگاه «پدر/فراخود» مقتدر قرار دهد و این درام تنها با وجود یک تهدید خارجی دائمی که این رابطه را توجیه کند ،امکانپذیر است .از این منظر ،بلوغ سیاسی واقعی برای چنین سیستمی نه یک هدف ،که یک تهدید وجودی به شمار میآید ،زیرا بلوغ به معنای استقالل ،نقد و
درونیسازی اقتدار است؛ یعنی دقیقًا همان فرآیندی که ساختار روانی حاکم بر سیستم برای انکار آن شکل گرفته است. این معماری روانی بر یک فرضیهی بنیادین استوار است :سیستم حاکم بر ایران بیش از آنکه یک ساختار سیاسی در معنای متعارف آن باشد ،یک سیستم دفاعی روانشناختی است که به صورت جمعی سازمان یافته است .منطق حاکم بر این سیستم نه از عقالنیت استراتژیک محض ،بلکه از ضرورتی ناخودآ گاه برای مدیریت تنشهای درونی حلنشده نشئت میگیرد و ریشهی اجبار به تکرار را در یک ساختار روانشناختی خاص جستجو میکند که میتوان آن را «فراخود سرکوبگر و بیرونیشده» نامید .این فراخود ،در تقابل با وجدان اخالقی سالم و درونیشده ،نه به عنوان یک راهنمای درونی که از دل فرآیند محبتآمیز و قانونمدار تربیتی برمیخیزد ،بلکه به مثابه یک مرجع قدرت خارجی ،قاهر و همیشه ناظر عمل میکند .این همان صدایی است که در روان فرد ایرانی او را به کوچک شمردن خویش و اعالم «هیچ» بودن در برابر یک «استاد» یا «سرور» وامیدارد؛ پژواکی از قرنها تاریخ که در آن ،فشار قدرت بیرونی آنچنان عظیم بوده که هرگز به طور کامل درونی و به یک ساختار
مستقل روانی تبدیل نشده است .این الگوی روانی در سطح کالن بازتولید میشود و معماری نهادی سیستم سیاسی را شکل میدهد .ساختار قدرت در ایران ،با تمرکز تقریبًا مطلق اختیارات در دستان رهبر ،که بر تمامی شئون نظامی ،قضایی و رسانهای تسلط دارد ،تجسم عینی همین فراخود بیرونیشده است .این سیستم ،خود را در جایگاه یک «ماشین فراخود» ( )Über-Ich-Maschineبرای کل جامعه قرار میدهد؛ مرجعی که وظیفهی تعریف خیر و شر ،کنترل رفتار ،پوشش ،زبان و ایدئولوژی را بر عهده میگیرد و جمعیت را در موقعیت «کودک»
ابدی قرار میدهد .نتیجهی حاکمیت چنین فراخود ستمگری ،نه تولید اخالق و مسئولیتپذیری ،بلکه اشاعهی ترس ،اضطراب و پرخاشگری فروخورده است .در این چارچوب ،بلوغ سیاسی—که مستلزم استقالل فردی ،تفکر انتقادی و توانایی تحمل ابهام است—نه تنها تشویق نمیشود ،بلکه به عنوان یک تهدید مستقیم علیه بنیانهای سیستم تلقی میگردد ،زیرا سیستمی که خود بر پایهی یک ساختار روانی نابالغ ( )regressiveبنا شده ،با ویژگیهایی چون تفکر سیاه و سفید ،مطلقگرایی و ناتوانی در خودانتقادی ،نمیتواند شهروندانی بالغ را تاب بیاورد.
اما چنین ساختاری که بر پایهی سرکوب دائمی و ممانعت از بلوغ شکل گرفته ،چگونه انسجام و ثبات خود را حفظ میکند؟ این سیستم چگونه از فروپاشی تحت فشار تنشهای داخلی که خود مولد آن است ،جلوگیری میکند؟ پاسخ در یکی از بنیادیترین سازوکارهای دفاعی روانی نهفته است :فرافکنی ( .)projectionهنگامی که تعارضات درونی ،امیال سرکوبشده و پرخاشگری انباشتهشده برای هویت یکپارچهی سیستم غیرقابل تحمل میشود ،این تنشها به یک ابژهی خارجی منتقل میشوند .دشمن خارجی ،به ویژه «غرب» ،در این مدل تحلیلی صرفًا یک رقیب ژئوپلیتیک نیست؛ بلکه به پردهای حیاتی برای فرافکنی تمام آن ویژگیهای منفی ،امیال ممنوعه و ناکامیهایی تبدیل میشود که سیستم قادر به پذیرش آنها در درون خود نیست .این دشمنتراشی مداوم ،سه کارکرد حیاتی را برای بقای سیستم ایفا میکند :نخست ،با تخلیهی پرخاشگری درونی به سمت بیرون ،از تنشهای داخلی میکاهد .دوم ،با ایجاد یک «دیگری» منفور ،یک هویت جمعی شکننده را به طور سلبی و از طریق تضاد ،تحکیم میبخشد .و سوم ،سرکوب داخلی و بسیج منابع نظامی و اقتصادی را
تحت عنوان دفاع در برابر تهدید خارجی ،مشروعیت میبخشد .بنابراین ،فرضیهی محوری این نوشتار آن است که ساختار نهادی سیستم ایران ،تبلور یک منطق روانی خاص است .این سیستم نه به عنوان مجموعهای از نهادهای بیروح ،بلکه به مثابه یک «سیستم روانی پویا» عمل میکند که کارکرد اصلی آن ،حفظ بقای خود از طریق مدیریت دفاعی تعارضات درونی است .نهادهایی مانند سپاه پاسداران ،که نه تنها قدرت نظامی بلکه بخشهای عظیمی از اقتصاد را کنترل میکنند ،در این دیدگاه به «زره من» ( )Ich-Panzerسیستم تبدیل میشوند؛ پوستهای سخت که شکنندگی درونی را جبران میکند و قدرت را به ابزاری برای تنظیم عزت نفس جمعی بدل میسازد .رابطهی این سیستم با جهان خارج ،به ویژه با غرب به عنوان یک «نماد پدری» قدرتمند، در یک تعارض ادیپال حلنشده از نفرت و ستایش همزمان گرفتار است :میلی توأمان برای نابودی این دیگری مقتدر و در عین حال ،جایگزین شدن با آن .این چارچوب تحلیلی ،اجبار به تکرار را نه یک خطای استراتژیک، بلکه یک ضرورت ساختاری برای سیستمی تعریف میکند که بلوغ را بزرگترین تهدید برای بقای خود میداند.
برای درک این معماری روانی-نهادی ،باید به الیههای عمیقتر روان فردی و جمعی نفوذ کرد ،به نقطهای که در آن تاریخ ،فرهنگ و روانشناسی در هم میآمیزند .نقطهی عزیمت این کاوش میتواند پدیدهای به ظاهر ساده اما عمیقًا گویا در اتاق درمان باشد :لحظهای که فرد ایرانی در برابر درمانگر ،خود را «هیچ» یا «خدمتگزار»
میخواند و به او جایگاه «استاد» یا «سرور» میبخشد .این اعالم «نیستی» داوطلبانه ،فراتر از یک تعارف فرهنگی ،تجلی یک ساختار روانی است که در آن« ،خود» تنها در نسبت با یک «دیگری» مقتدر و بیرونی تعریف میشود و پیش از هر سخنی ،باید فرودستی خود را به رسمیت بشناسد .این لحظه ،کلید فهم فرایندی است که در آن «فراخود» ( ،)Superegoبه جای آنکه به یک قطبنمای اخالقی درونی و مستقل بدل شود ،به یک نیروی قاهر و بیگانه تبدیل شده است؛ یک ناظر ابدی که در بیرون از فرد ایستاده و هستی او را تحت انقیاد خود درآورده است .در یک فرآیند بلوغ روانی آرمانی ،فراخود حاصل درونیسازی محبتآمیز اقتدار والدین است و به وجدانی مستقل تبدیل میشود که فرد را نه از روی ترس ،بلکه بر اساس ارزشهای هضمشده هدایت میکند .اما شواهد نشان میدهد که در بستر فرهنگ ایرانی ،این فرآیند درونیسازی به شکلی ناقص یا متوقفشده رخ داده است .فشار بیرونی—خواه از جانب خانواده ،ساختار اجتماعی پدرساالر یا سنت تاریخی سلطه—چنان سهمگین و مستمر بوده که روان فرد هرگز فرصت نیافته است تا این اقتدار را به طور کامل
جذب کرده و آن را به جزئی از ساختار درونی خود تبدیل کند .در نتیجه ،این فشار همچنان در قامت یک نیروی خارجی عمل میکند .به قول فروید« ،میتوان فرض کرد هر فشار درونی که در سیر رشد انسان کارساز میشود، اصالتًا ،یعنی در تاریخ بشریت ،فقط فشار بیرونی بوده است» .این گزاره ،آن صدای سرکوبگر درونی را نه فقط به پژواک صدای والدین ،بلکه به طنین قرنها تاریخ استبداد پیوند میزند؛ تاریخی که در آن بقا در گرو تسلیم و محو شدن در برابر ارادهی دیگری بوده است .روانی که اینگونه شکل میگیرد ،موزهی زندهای از تاریخ فرهنگی اجداد خویش است و الگوی اطاعت را به مثابه یک میراث روانی به نسلهای بعد منتقل میکند.
این نبلوعیافتگی در سطح فردی ،به طور مستقیم به ساختار سیاسی در سطح کالن ترجمه میشود .سیستمی که از چنین افرادی تشکیل شده باشد ،ناگزیر همان منطق روانی را در مقیاسی بزرگتر بازتولید میکند .ساختار حاکمیت در ایران ،تجسم نهادینهی همین فراخود مسخشده و بیرونی است .این سیستم ،به تعبیر روانتحلیلی ،به یک «ماشین فراخود» ( )Über-Ich-Maschineعظیم تبدیل میشود که کل جامعه را در موقعیت «کودک» قرار میدهد و خود نقش پدری قادر مطلق و همهجا حاضر را ایفا میکند .شهروندان در چنین ساختاری ،فرصت بلوغ و تبدیل شدن به سوژههایی مستقل با وجدان درونی را نمییابند ،بلکه به ابژههایی تحت کنترل دائمی بدل میشوند .این ساختار سیاسی ،به طور سیستماتیک ،فردیت مستقل را سرکوب میکند زیرا هرگونه استقالل و خودآیینی ،اقتدار مطلق این فراخود بیرونی را به چالش میکشد .همانطور که بیمار در اتاق درمان ،هستی خود را در برابر درمانگر نفی میکند، سیستم نیز از شهروندان خود انتظار دارد تا در برابر اقتدار مطلق حاکمیت« ،هیچ» باشند .این معماری روانی-
سیاسی ،یک چرخهی معیوب ایجاد میکند :نبلوعیافتگی فردی به یک سیستم نابالغ سیاسی دامن میزند و آن سیستم نیز به نوبهی خود ،با سرکوب استقالل فردی ،شرایط را برای تداوم نبلوعیافتگی بازتولید میکند .این فقدان یک مرکز ثقل درونی و یک وجدان مستقل ،سیستم را به طور ساختاری شکننده و وابسته به عوامل بیرونی میسازد و برای حفظ انسجام و هویت خود ،به یک «دیگری» قدرتمند بیرونی نیاز پیدا میکند .این «دیگری» که غالبًا در قالب یک دشمن خارجی تصویر میشود ،کارکردی حیاتی برای جبران خأل درونی پیدا میکند و این وابستگی به دشمن ،نه یک انتخاب استراتژیک ،بلکه یک ضرورت روانشناختی برای سیستمی است که از درون تهی است و هویت خود را نه به صورت ایجابی ،بلکه تنها از طریق نفی و تضاد با دیگری میتواند تعریف کند.
این وابستگی ساختاری به یک «دیگری» برای تعریف خود ،سیستم را به استفاده از یک سازوکار دفاعی بنیادین سوق میدهد :فرافکنی .سیستمی که از درون توسط تنشهای حلنشده و پرخاشگری ناشی از یک فراخود سرکوبگر به ستوه آمده است ،برای جلوگیری از فروپاشی ،این فشارهای درونی را به بیرون پرتاب میکند .این فرآیند ،انتخابی آگاهانه یا یک تاکتیک سیاسی صرف نیست ،بلکه ضرورتی روانشناختی برای بقاست .در این میان« ،غرب» نه به عنوان یک مجموعهی واقعی از کشورها با سیاستهای متکثر ،بلکه به مثابهی یک «سطح فرافکنی» (` )`Projektionsflächeایدهآل عمل میکند .غرب به پردهای سفید بدل میشود که نظام حاکم تمامی عقدهها ،ناکامیها ،ضعفها و امیال سرکوبشدهی خود را بر آن میافکند .این سازوکار به «تخلیهی تنش» درونی (` )`Entlastung innerer Spannungمیانجامد؛ پرخاشگریای که در غیر این صورت میبایست متوجه مرجعیت سرکوبگر درونی (نظام حاکم) شود ،به سوی یک دشمن بیرونی هدایت میشود و به این ترتیب ،خطر انفجار از درون را خنثی میکند .این امر همچنین به «تثبیت هویت جمعی» (`Stabilisierung
)`kollektiver Identitätکمک میکند .در غیاب یک هویت ایجابی و مستقل ،هویت از طریق نفی دیگری ساخته میشود« :ما» آن چیزی هستیم که «آنها» نیستند .این مرزبندی روشن میان «خودی» مؤمن و انقالبی و «دیگری» فاسد و استعمارگر ،انسجامی مصنوعی اما کارآمد به وجود میآورد .در نهایت ،این دشمنانگاری« ،خشونت و سرکوب داخلی را مشروعیت میبخشد» (` .)`Legitimation von Gewaltهرگونه مخالفت داخلی به سادگی به عنوان ستون پنجم دشمن یا توطئهی خارجی تفسیر میشود و به این ترتیب، اقتدار مطلق نهادهایی چون سپاه پاسداران و قوهی قضائیه در قامت دفاع از کیان نظام توجیه میگردد .با این حال ،یک تحلیل واقعگرایانه میتواند این رویکرد روانشناختی را به چالش بکشد و استدالل کند که خصومت نظام با غرب ،نه یک فرافکنی پارانوئید ،بلکه واکنشی منطقی و حسابشده به تهدیدات ژئوپلیتیکی واقعی است .از منظر این دیدگاه ،تاریخ مداخالت خارجی ،تحریمهای اقتصادی فلجکننده و حمایت غرب از رقبای منطقهای ایران ،دالیل کافی و عینی برای یک سیاست خارجی تهاجمی و بیاعتمادی عمیق فراهم میکند.
این نقد ،هرچند قدرتمند ،از توضیح شدت و صالبت انعطافناپذیر این دشمنی عاجز است .نکتهی تعیینکننده این است که تحلیل روانشناختی ،واقعیتهای ژئوپلیتیکی را نفی نمیکند ،بلکه آنها را در چارچوبی عمیقتر قرار میدهد .غرب «علت» پرخاشگری سیستم نیست ،بلکه «ابژهی ضروری» آن است .به عبارت دیگر ،نیاز روانی به داشتن یک دشمن ،بر وجود واقعی آن تقدم دارد .ساختار روانی سیستم ،پیشاپیش به دنبال یک ظرف مناسب برای فرافکنیهای خود میگردد و تاریخ روابط ایران و غرب ،این ظرف را به بهترین شکل ممکن فراهم میکند .خصومتهای واقعی و تهدیدات خارجی ،به مادهی خامی تبدیل میشوند که ماشین روانی سیستم آن را پردازش کرده و به یک روایت مطلق از خیر و شر تبدیل میکند .این فرآیند ،یک انتخاب گزینشی از تاریخ است که در آن ،هر دادهای که فرضیهی «دشمن ذاتی» را تأیید کند ،بزرگنمایی شده و هر آنچه آن را نقض کند، نادیده گرفته میشود .بنابراین ،آنچه مشاهده میشود نه یک واکنش متناسب با تهدید ،بلکه سرمایهگذاری عاطفی عظیمی بر روی مفهوم «دشمن» است که کارکرد اصلی آن ،نه در عرصهی سیاست خارجی ،که در حفظ
تعادل روانی خود سیستم است .این وابستگی به دشمن ،به یک اجبار به تکرار تبدیل میشود که در آن، هرگونه فرصت برای تنشزدایی واقعی ،به مثابهی یک تهدید وجودی برای هویتی تلقی میشود که بر پایهی تضاد بنا شده است .این سازوکار دفاعی ،با تمام کارآمدی کوتاهمدتش در حفظ انسجام سیستم ،به بهایی گزاف تمام میشود :نابودی ظرفیت خودانتقادی و بلوغ سیاسی .سیستمی که تمام ناکامیها و بحرانهای داخلی خود را به یک عامل خارجی نسبت میدهد ،هرگز مجبور به بازنگری در ساختارها ،سیاستها و ایدئولوژی خود نمیشود .فساد اقتصادی ،ناکارآمدی مدیریتی ،سرکوب اجتماعی و بحرانهای زیستمحیطی، همگی به جای آنکه به عنوان مشکالت درونی نیازمند راهحلهای داخلی نگریسته شوند ،به توطئههای دشمن تقلیل مییابند .این چرخه ،مکانیسم اصلی «نبلوعیافتگی» سیستم است و با مسدود کردن مسیر هرگونه تأمل درونی ،نظام خود را در یک وضعیت کودکی دائمی محبوس میکند؛ وضعیتی که در آن ،مسئولیتپذیری هرگز شکل نمیگیرد و همواره «دیگری» مقصر است.
برای آنکه سازوکارهای دفاعی روانی ،همچون فرافکنی ،از سطح فردی فراتر رفته و به منطق حاکم بر یک سیستم سیاسی بدل شوند ،نیازمند یک چارچوب عینی و مادی هستند .یک فراخود بیرونیشده ،برای اعمال قدرت و تضمین اطاعت ،نمیتواند صرفًا یک ایدهی انتزاعی باقی بماند؛ بلکه باید در ساختارهای قدرت تجسد یابد و به یک «ماشین فراخود» نهادینهشده تبدیل گردد .این دقیقًا همان فرآیندی است که معماری قدرت در جمهوری اسالمی ایران آن را به نمایش میگذارد .این سیستم ،بیش از آنکه بر پایهی تفکیک قوا یا توازن نهادی به سبک مدرن استوار باشد ،شبکهای پیچیده از نهادهای تودرتو است که کارکرد نهایی همهی آنها ،تحکیم و اجرای ارادهی یک مرجعیت مطلق و بیرونی است .در هستهی این معماری ،دو ستون اصلی قرار دارد که اقتدار فراخود بیرونی را تضمین و بازتولید میکنند :نهاد رهبری و سپاه پاسداران انقالب اسالمی .جایگاه «رهبر» یا ولی فقیه ،تجسم کامل همان «دیگری بزرگ» و «استاد» مطلقی است که در روان فرد ایرانی ،او را به اعالم «هیچ» بودن خویش وامیدارد .قانون اساسی و ساختار حقیقی قدرت ،اختیاراتی تقریبًا مطلق بر تمام شئون
حکومت ،از نیروهای مسلح و قوه قضائیه گرفته تا رسانههای دولتی ،به او اعطا میکند .این جایگاه ،نه یک رهبر سیاسی در معنای مصطلح ،بلکه یک مرجعیت اخالقی و ایدئولوژیک است که عملکردش بیش از آنکه پاسخگو به شهروندان باشد ،معطوف به کنترل و هدایت آنها از موضعی باالتر است .او همان صدای بیرونی است که خیر و شر را تعریف میکند ،مرزهای خودی و غیرخودی را ترسیم مینماید و بهمثابه یک پدر سختگیر ،جامعه را در موقعیت کودکی دائمی قرار میدهد .در کنار این مرجعیت ایدئولوژیک ،سپاه پاسداران به عنوان بازوی اجرایی و ضامن بقای این نظم عمل میکند .این نهاد ،فراتر از یک ارتش کالسیک ،یک نیروی ایدئولوژیک است که نه تنها کنترل ابزارهای خشونت ،بلکه بخشهای عظیمی از اقتصاد ایران را نیز در دست دارد .این درهمتنیدگی قدرت نظامی ،اقتصادی و ایدئولوژیک ،ابزاری بیبدیل برای سرکوب هرگونه تالشی است که بخواهد اقتدار فراخود بیرونی را به چالش بکشد و فردیت مستقلی را در برابر آن طرح کند.
این تمرکز مطلق قدرت ،که توسط نهادهای کنترلی دیگری چون شورای نگهبان تقویت میشود ،یک سیستم به شدت صلب و مقاوم در برابر تغییر ایجاد کرده است .این پیچیدگی نهادی نه برای ایجاد توازن ،بلکه برای تضمین نفوذ و کنترل مرکز بر تمام الیههای جامعه طراحی شده است .این یک سیستم رگرسیو و واپسگراست که ویژگیهای اصلی آن ،تفکر سیاهوسفید ،ادعای حقانیت مطلق و فرافکنی گناه به بیرون است .هر نهادی ،از جمله نهاد انتخابی ریاستجمهوری ،در نهایت قدرتی محدود دارد و باید در چارچوبی حرکت کند که توسط ولی فقیه و نهادهای تحت امر او تعیین میشود .این ساختار ،به طور سیستماتیک ،امکان ظهور هرگونه بلوغ سیاسی را از بین میبرد ،زیرا بلوغ مستلزم پذیرش مسئولیت ،تحمل ابهام و توانایی خودانتقادی است؛
ویژگیهایی که در یک سیستم مبتنی بر فراخود بیرونی و فرافکنی دائمی ،نه تنها جایی ندارند بلکه به عنوان ضعف و تهدیدی برای بقای کل سیستم تلقی میشوند .بنابراین ،ساختار قدرت در ایران ،ترجمان نهادِی یک منطق روانشناختی خاص است .کارکرد اصلی این معماری قدرت ،نه حکمرانی به معنای مدیریت کارآمد امور کشور ،بلکه حفظ یک وضعیت روانی خاص در سطح کالن است :وضعیتی از وابستگی ،اطاعت و عدم مسئولیتپذیری که در آن ،شهروندان برای همیشه در جایگاه «فرزند» و حاکمیت در جایگاه «پدر» مطلق باقی میمانند .این استحکام ساختاری ،در عین حال که ضامن بقای سیستم در برابر فشارهای داخلی و خارجی بوده ،به پاشنهی آشیل آن نیز بدل شده است .سیستمی که تمام سازوکارهایش برای جلوگیری از تغییر و حفظ وضع موجود طراحی شده ،ظرفیت انطباق خالقانه با واقعیتهای متغیر جهان را از دست میدهد و تنها قادر به بازتولید همان الگوهایی است که برای آن تعریف شدهاند :شناسایی دشمن ،بسیج نیروها در برابر آن و سرکوب هر صدای مخالفی در داخل.
این ماشین سخت و انعطافناپذیر که در معماری نهادی قدرت تجسد یافته ،برای حرکت نیازمند یک نرمافزار شناختی است که رفتار آن را تنظیم کند .اگر ساختار قدرت ،کالبد بیرونی یک فراخود سرکوبگر است ،آنگاه شیوهی تفکر و الگوی رفتاری سیستم ،تجلی روانشناختی همان فراخود خواهد بود .در اینجا ،سیاست از حوزهی مدیریت عقالنی منافع خارج شده و به صحنهی اجرای یک درام روانی تبدیل میشود که ویژگیهای اصلی آن ،نه بلوغ و واقعبینی ،که واپسگرایی و ناتوانی در تعامل است .این واپسگرایی خود را در مجموعهای از عالئم بالینی آشکار میسازد که مهمترین آنها تفکر سیاهوسفید ،ادعای مطلقگرایی و فرافکنی نظاممند گناه است؛ مشخصههای یک ساختار روانی نابالغ و رگرسیو .نخستین و بنیادینترین ویژگی این ذهنیت سیاسی، گرایش قاطع به تفکر دوقطبی یا «تقسیمبندی» ( )splittingاست .در این چارچوب شناختی ،جهان به دو اردوگاه آشتیناپذیر خیر و شر ،دوست و دشمن ،پاکی و فساد تقسیم میشود .این سازوکار دفاعی ابتدایی، پیچیدگی و ابهام واقعیت را حذف میکند اما به بهای از دست دادن واقعیت .از این منظر ،غرب صرفًا یک
رقیب ژئوپلیتیک با منافع متعارض نیست ،بلکه تجسم «شر مطلق» است؛ و هر نیروی داخلی منتقد نیز نه یک مخالف سیاسی ،بلکه «عامل دشمن» و ستون پنجم آن به شمار میرود .این تفکر سیاهوسفید ،بیش از آنکه یک انتخاب استراتژیک باشد ،یک ضرورت روانی برای حفظ انسجام درونی سیستمی است که قادر به هضم تناقضات نیست .این جهانبینی دوقطبی ،به طور مستقیم به ویژگی دوم ،یعنی «ادعای مطلقبودن»
( )Absolutheitsanspruchمنجر میشود .سیستمی که خود را در جایگاه خیر مطلق قرار میدهد ،الجرم هرگونه نقد یا مخالفت را نه به عنوان یک دیدگاه متفاوت ،بلکه به مثابه حمله به حقیقت و اخالق تفسیر میکند .ولی فقیه ،به عنوان رأس این سیستم ،صرفًا یک رهبر سیاسی نیست ،بلکه تجسم یک مرجعیت تقریبًا مطلق است که تصمیماتش فراتر از سنجش عقالنی قرار میگیرد .این ادعای مطلقگرایی ،امکان هرگونه خودانتقادی را از بین میبرد ،زیرا در یک سیستم بینقص ،خطا یا اشتباه نمیتواند منشأ درونی داشته باشد .در نتیجه ،هر شکست ،هر ناکارآمدی و هر بحرانی باید به عاملی بیرونی نسبت داده شود و اینجاست که «فرافکنی گناه» ( ،)Schuldprojektionبه عنوان سازوکار اصلی بقای روانی سیستم وارد عمل میشود.
ممکن است استدالل شود که این ویژگیها نه عالئم عدم بلوغ ،بلکه ابزارهای کارآمد و عقالنی برای بقای یک دولت انقالبی در محیطی متخاصم هستند .از این دیدگاه ،تفکر سیاهوسفید برای بسیج تودهها ضروری است، ادعای مطلقگرایی انسجام ایدئولوژیک را تضمین میکند و فرافکنی گناه ،روشی کالسیک برای منحرف کردن توجهات از مشکالت داخلی است .این تفسیر ،اگرچه در سطح قابل قبول به نظر میرسد ،اما قادر به توضیح ماهیت اجباری و انعطافناپذیر این الگوهای رفتاری نیست .یک بازیگر سیاسی عقالنی ،از تاکتیکها به صورت ابزاری استفاده میکند و زمانی که یک تاکتیک کارایی خود را از دست بدهد آن را کنار میگذارد ،اما سیستم ایران در این الگوها گرفتار به نظر میرسد .این رفتارها بیش از آنکه شبیه به استراتژیهای منعطف باشند ،به یک «اجبار به تکرار» روانشناختی شباهت دارند .سیستم حتی زمانی که سیاست انزواگرایانه و دشمنتراشی به زیان منافع ملی تمام میشود ،قادر به تغییر مسیر نیست ،زیرا این الگوها صرفًا ابزار نیستند ،بلکه بخشی از ساختار هویتی و سازوکار دفاعی آن برای جلوگیری از اضطراب و فروپاشی درونی هستند .تفاوت میان یک
استراتژیست و یک بیمار روانرنجور در همین است :استراتژیست ابزارهایش را انتخاب میکند ،اما بیمار در چنگال عالئمش اسیر است .این صالبت تغییرناپذیر ،که سیستم را وامیدارد تا راهحلهای شکستخورده را بارها و بارها تکرار کند ،شاهدی است بر اینکه ما با یک منطق روانشناختی عمیق و نه یک محاسبهی استراتژیک سطحی روبرو هستیم .بنابراین ،این ویژگیهای واپسگرایانه ،سیستم را در یک دور باطل از تعامالت ناکارآمد حبس میکنند .سیستمی که قادر به دیدن جهان جز در قالب خیر و شر نیست ،نمیتواند متحدان واقعی بیابد .سیستمی که مدعی حقانیت مطلق است ،نمیتواند از اشتباهات خود بیاموزد .و سیستمی که همواره گناه را به بیرون فرافکنی میکند ،هرگز به اصالح ساختارهای درونی خود نخواهد پرداخت .این ناتوانی در تعامل سازنده با جهان و خود ،بلوغ سیاسی را به یک افق دستنیافتنی تبدیل میکند و سیستم را محکوم میسازد تا بیپایان ،همان نمایشنامهی تکراری مبارزه با دشمنی خارجی را بر صحنه ببرد که وجودش برای انسجام داخلی ،از هر موفقیت واقعی در حکمرانی ضروریتر است.
اینکه وجود دشمن خارجی برای انسجام داخلی ضروریتر از هر موفقیت واقعی در حکمرانی است ،کلید ورود به منطق رواندینامیک سیستمی است که بقای خود را نه در توانمندیهایش ،که در وابستگیهایش تعریف میکند .این ضرورت ،از یک انتخاب استراتژیک نشئت نمیگیرد ،بلکه از یک نیاز ساختاری و عمیق برای حفظ تعادل روانی سرچشمه میگیرد .برای سیستمی که از نظر روانی به بلوغ نرسیده و در مرحلهی تفکیکنایافتگی باقی مانده است« ،غرب» نه یک رقیب ژئوپلیتیک ،که یک «شیء الزم» ( )necessary objectاست؛ یک موجودیت روانی که حذف آن معادل فروپاشی روانی خود سیستم خواهد بود .این وابستگی ،ماهیت اجبار به تکرار را توضیح میدهد :سیستم دشمنتراشی نمیکند چون میخواهد ،بلکه چون برای «بودن» به آن محتاج است .این نیاز حیاتی از یک ناتوانی بنیادین در مدیریت ابهام و تناقض درونی سرچشمه میگیرد .یک روان بالغ، قادر است احساسات متضاد—عشق و نفرت ،تحسین و حسادت—را همزمان بپذیرد .اما یک ساختار روانی واپسگرا ،برای فرار از اضطراب ناشی از این تعارضات ،به سازوکار دفاعی «دوپارگی» ( )splittingپناه میبرد.
جهان به دو قطب مطلقًا خوب و مطلقًا بد تقسیم میشود .خود (سیستم) به عنوان منبع تمام خوبیها، پاکیها و فضایل ایدهآ لسازی میشود ،در حالی که تمام تکانههای پرخاشگرانه ،ضعفها ،ناکارآمدیها و جنبههای «بد» و تحملناپذیر درون ،به بیرون فرافکنی شده و بر روی یک شیء خارجی—یعنی غرب—بارگذاری میشوند .غرب به این ترتیب به ظرفی برای تمام شرارتهای انکارشدهی سیستم بدل میگردد .این سازوکار، بیش از آنکه یک مانور تبلیغاتی باشد ،یک عملیات پاکسازی روانی است .با خلق یک دشمن مطلقًا شرور، سیستم به یک هویت مطلقًا خیر و موجه دست مییابد و از این طریق انسجام درونی خود را حفظ میکند.
دشمن خارجی ،ضامن روانی یکپارچگی و توهم بینقصی سیستم است. در این نقطه ،ممکن است این ایراد وارد شود که این تحلیل ،تعامالت واقعی و گاه عملگرایانهی سیستم با غرب ،مانند مذاکرات هستهای را نادیده میگیرد .این موارد ،به نظر میرسد که نظریهی وابستگی حیاتی را نقض میکنند و نشان میدهند که سیستم قادر است بر اساس منافع ،رابطهی خود را با «دشمن» تنظیم کند .این مشاهده ،اگرچه دقیق است ،اما به الیهی سطحی پدیدهها محدود میماند .پاسخ در تفکیک میان «تعامل» و «رابطه» نهفته است .سیستم با غرب وارد تعامالت ابزاری میشود ،اما هرگز به سمت ایجاد یک «رابطه»ی بالغ و مبتنی بر به رسمیت شناختن متقابل حرکت نمیکند .این تعامالت ،نه برای از میان بردن دشمنی ،که برای مدیریت آن و کنترل خطرات ناشی از آن طراحی شدهاند .این رفتار شبیه به فردی است که با مرجع قدرت خود (که در مدل ادیپی ،نقش پدر را ایفا میکند) در عین نفرت و رقابت ،برای کسب امتیاز وارد مذاکره میشود، بیآنکه ساختار بنیادین رقابت و کینه تغییر کند .هدف از مذاکره ،عادیسازی روابط نیست ،بلکه تقویت موضع
خود در همان پارادایم خصومت است .عادیسازی کامل روابط با غرب ،برای این سیستم به منزلهی یک فاجعهی روانی خواهد بود .این کار به معنای از دست دادن پردهی فرافکنی و بازگشت تمام آن پرخاشگریها، اضطرابها و ناکارآمدیهای طردشده به درون سیستم است؛ لحظهای که سیستم مجبور خواهد شد با «هیچ» بودن خود ،با آن خأل درونی که تاریخ بلندباالی اطاعت در روانش حک کرده است ،روبرو شود .بنابراین، تعامالت تاکتیکی نه تنها این وابستگی را نفی نمیکنند ،بلکه آن را تأیید میکنند :سیستم برای حفظ بقای روانی خود ،نیازمند زنده و فعال نگه داشتن تنش است ،حتی اگر گاهی برای مدیریت آن ،مجبور به گفتگو با دشمن خود شود .این وابستگی حیاتی به «شیء الزم» بیرونی ،سیستم را در یک چرخهی تکرار ابدی محبوس میکند.
حذف دشمن به معنای حذف خود است و این منطق توضیح میدهد که چرا هر تالشی برای اصالحات واقعی و عادیسازی روابط با جهان خارج ،همواره با مقاومت شدید ساختارهای درونی قدرت—بهویژه نهادهایی مانند سپاه پاسداران که خود تجسم این هویت تدافعی-تهاجمی هستند —مواجه میشود .این مقاومت ،نه صرفًا از منافع اقتصادی یا سیاسی ،که از یک غریزهی بقای روانشناختی نشئت میگیرد و چشمانداز بلوغ سیاسی را به امری تقریبًا ناممکن بدل میسازد.
در برابر این تحلیل که سیستم را در چرخهای از تکرار روانی-نهادی محبوس میداند ،قویترین استدالل مخالف، اشاره به ظرفیت عملگرایی و پویاییهای درونی آن است .بر اساس این دیدگاه ،سیستم حاکم بر ایران یک ساختار یکپارچه نیست ،بلکه میدانی برای رقابت جریانهای مختلف است .انتخاب چهرههایی که به عنوان «میانهرو» شناخته میشوند ،مانند مسعود پزشکیان در سال ،2024به مثابه شاهدی بر انعطافپذیری سیستم و توانایی آن برای انطباق با فشارها تلقی میشود) .این استدالل بر این فرض استوار است که چنین انتخاباتی نشانگر وجود درجهای از «تحمل واقعیت ابزاری» در درون هستهی سخت قدرتاند؛ به این معنا که سیستم برای بقای خود ،قادر است در مواقع لزوم به راهحلهای عملگرایانه روی آورد .این انعطافپذیری ظاهری به نظر میرسد که نظریهی «اجبار به تکرار» را به چالش میکشد .با این حال ،تحلیل عمیقتر نشان میدهد که این انعطافپذیری ،نه نشانهی بلوغ ،بلکه خود سازوکاری پیچیدهتر برای تداوم همان ساختار نابالغ است .این عملگرایی در چارچوبی کامًال مشخص و محدود عمل میکند که توسط نهادهای بنیادین و
غیرانتخابی قدرت ،یعنی رهبری ،سپاه پاسداران و شورای نگهبان ،تعریف و کنترل میشود .این نهادها که تجسم عینی همان «فراخود بیرونیشده» هستند ،مرزهای بازی سیاسی را تعیین میکنند و با ردصالحیت گسترده تضمین میکنند که هر فردی که به مقام ریاست جمهوری میرسد ،پیشاپیش وفاداری خود را به اصول بنیادین سیستم اثبات کرده است .در نتیجه ،قدرت رئیسجمهور ،به ویژه در حوزههای استراتژیک ،به شدت محدود است .انتخاب فردی مانند پزشکیان ،بیش از آنکه تغییری در ماهیت سیستم باشد ،ابزاری برای مدیریت بحران و تخلیهی فشارهای اجتماعی است؛ یک سوپاپ اطمینان که با ایجاد امیدی موقت به تغییر ،از انفجار جلوگیری میکند ،بیآنکه ساختار اصلی قدرت را به چالش بکشد.
در واقع ،این ترکیب از «ایدئولوژی ،عملگرایی و فساد» ،دقیقًا مشخصهی یک «سازمان دفاعی خودشیفته» در سطح کالن است .ایدئولوژی ،تصویر خودبزرگبینانه سیستم را تأمین میکند؛ عملگرایی ،امکان بقای آن را فراهم میسازد؛ و فساد ،به ارضای نیازهای غریزی نخبگان در قدرت میپردازد .این سه عنصر در تضاد با یکدیگر نیستند ،بلکه کارکردهای مختلف یک سیستم روانی واحد را نمایندگی میکنند که هدف اصلیاش نه تحقق یک آرمان ،بلکه «حفظ خود» به هر قیمتی است .بنابراین« ،عملگرایی» در این ساختار ،نه راهی به سوی بلوغ، بلکه ابزاری در خدمت حفظ همان هویت نابالغ و تدافعی است .این سیستم میتواند مذاکره کند یا لحن خود را تغییر دهد ،اما این اقدامات تاکتیکی هرگز به تغییری استراتژیک در هویت بنیادین آن ،که بر پایهی دشمنی با «دیگری» تعریف شده ،منجر نمیشود .این رفتار ،مانند فردی است که در برابر یک مرجع قدرت مطلق ،برای حفظ موقعیت به اطاعت ظاهری تن میدهد ،بیآنکه ساختار روانی فرودستیاش تغییر کند .از این منظر، ظرفیت عملگرایی سیستم ،به طرزی متناقض ،به قویترین ابزار برای تضمین تکرار تبدیل میشود .با ایجاد
نوسانات کنترلشده بین فشار و گشایش ،سیستم از رویارویی با بحرانهای وجودی خود طفره میرود .این چرخههای امید و سرخوردگی ،انرژی جامعه را برای تغییرات بنیادین تحلیل میبرد و این تصور را ایجاد میکند که تغییر از درون ساختار ممکن است ،در حالی که خود ساختار به گونهای طراحی شده که از هرگونه تحول ماهوی جلوگیری کند .این «انعطافپذیری» در واقع یک مکانیسم دفاعی پیشرفته است که به سیستم اجازه میدهد تا در عین حفظ ساختار روانی واپسگرایانهی خود ،در برابر فشارهای واقعیت دوام بیاورد و بلوغ سیاسی را به امری دستنیافتنیتر بدل کند.
تحلیل نهایی نشان میدهد که ظرفیت عملگرایی سیستم ،کارآمدترین ابزار برای تضمین «اجبار به تکرار» است .این نتیجهگیری ،بحث را به ارزیابی پیامدهای این دور باطل برای نفِس امکان حاکمیت مستقل و بلوغ سیاسی منتقل میکند .اگر انعطافپذیری تاکتیکی صرفًا مکانیسمی برای حفظ ساختار روانی واپسگرایانه باشد، آنگاه حاکمیت دیگر به معنای استقالل عمل یک دولت-ملت بالغ نیست ،بلکه به توانایی یک سیستم برای بازتولید دائمی یک وضعیت روانی نابالغ در سطح ملی فروکاسته میشود .این وضعیت ،یک تناقض بنیادین را آشکار میسازد :نظامی که مشروعیت خود را بر نفی سلطهی خارجی بنا نهاده ،در عمل به نوعی وابستگی عمیقتر به «شیء الزم» بیرونی گرفتار است که وجودش برای تنظیم تنشهای داخلی حیاتی است .این نیاز ساختاری ،مفهوم استقالل را از محتوای واقعیاش تهی میکند .استقالل واقعی مستلزم یک «خود» باثبات است ،اما سیستمی که هویتش تمامًا در نفی دیگری تعریف میشود ،فاقد چنین «خودی» است .حاکمیت آن نه حاکمیت یک «خود» مستقل ،که حاکمیت یک مکانیسم دفاعی است .بنابراین ،سیاست خارجی به صحنهی
اجرای یک درام روانی داخلی بدل میشود و منافع ملی قربانی ضرورتهای ناخودآ گاه سیستم برای بقا میگردد. این ساختار ،یک ماشین تولیدکنندهی دشمن است ،زیرا بدون دشمن ،فراخود بیرونیشدهی آن مرجعیت خود را و در نتیجه کل سیستم ،انسجامش را از دست میدهد.
در این میان ،نیرویی که قرار بود حافظ انقالب باشد—یعنی نهادهای قدرتمندی چون سپاه پاسداران در عمل به اصلیترین ضامن تداوم این نابالغی ساختاری تبدیل میشود .با در دست گرفتن اهرمهای اصلی قدرت نظامی و اقتصادی ،این نهادها کالبد مادی همان فراخود سرکوبگر و بیرونیشدهای هستند که جامعه را در وضعیت انقیاد نگه میدارد .قدرت مطلق آنها (`" )`"near absolute powerنه تنها از بلوغ سیاسی جلوگیری میکند ،بلکه با تبدیل کردن کل کشور به یک پادگان ایدئولوژیک ،هرگونه فضای الزم برای رشد یک وجدان اخالقی مستقل و درونیشده را از بین میبرد .فرد در برابر چنین قدرتی ،چارهای جز پناه بردن به موضع «هیچ»
در برابر «استاد» نمییابد .این رابطه ،از سطح فردی به سطح ملی تعمیم مییابد و جامعه در برابر سیستم در موقعیت فرزند وحشتزدهای قرار میگیرد که جرئت استقالل ندارد .بدین ترتیب ،تز نهایی این نوشتار خود را آشکار میسازد :گرفتاری سیستم ایران در اجبار به تکرار ،نه یک نقص عملکردی قابل اصالح ،بلکه ذات و جوهر وجودی آن است .بلوغ سیاسی و حاکمیت مستقل به معنای واقعی کلمه ،برای این سیستم نه یک هدف دستنیافتنی ،که یک تهدید وجودی به شمار میرود .بلوغ به معنای پذیرش مسئولیت ،تحمل ابهام ،و کنار گذاشتن تفکر سیاهوسفید است—خصایصی که دقیقًا نقطهی مقابل منطق واپسگرایانهی حاکم بر سیستم قرار دارند .رسیدن به چنین بلوغی مستلزم از کار انداختن ماشین فراخود ،دست کشیدن از فرافکنی و مواجهه با تنشهای درونی است؛ فرآیندی که به معنای فروپاشی ساختار روانی-نهادی کنونی خواهد بود .بنابراین، سیستم نه اینکه «نمیتواند» بالغ شود ،بلکه به طور فعال و با تمام قوا «نمیخواهد» که بالغ شود ،زیرا بقای آن در گرو حفظ همین نابالغی است .افق پیش رو ،نه با تغییرات سیاسی سطحی ،که با این معمای ساختاری
عمیق تعریف میشود .هرگونه تحول ،تا زمانی که به این ساختار روانی بنیادین دست نزند ،تنها به بازتولید همان الگوها در ظاهری جدید منجر خواهد شد .چالش حقیقی ایران ،فراتر از یک بحران سیاسی ،یک بحران بلوغ است .این یک کشمکش تاریخی است میان میراث یک فراخود سرکوبگر که در تاریخ این سرزمین ریشه دوانده و ضرورت انکارناپذیر رشد و استقالل واقعی در دنیای مدرن .مسیر آیندهی ایران نه در راهروهای قدرت، که در این عرصهی خطیر روانشناختی رقم خواهد خورد؛ جایی که پرسش نهایی این نیست که چه کسی حکومت میکند ،بلکه این است که آیا یک ملت میتواند سرانجام از چرخهی تکرار تاریخی خود رها شده و به جای اطاعت از یک «استاد» بیرونی، به ندای وجدان درونی و بالغ خود گوش فرا دهد.
عبدالرضا اژدری